تبليغاتX
قله

قله

تحلیل

«بوي جوي موليان آيد همي»

گزارش‌گونه‌ي از گفته‌هاي مبلغين محترم از وضعيت فرهنگي شهرستان

در تعطيلات تابستان سال‌جاري تعدادي از طلاب شهرستاني حوزة‌ علمية قم بر اساس سنّت ديرپاي حوزه، مبني بر تبديل کردن تعطيلات به يک فرصت تبليغي، با اين هدف و عنوان عازم منطقه شدند و پس از چند ماه با کوله بار ارزشمندي از ديده‌ها و شنيده‌ها و واقعيت‌هاي عيني جامعه برگشتند که مي‌تواند براي کساني که دغدغه‌هاي فرهنگي دارد جالب و شنيدني باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:16  توسط يوسف عارفي بيگ  | 

نقش محوری اخلاص وریا درصعود وسقوط انسان

الف) اخلاص

در آيات و روايات تأكيد زيادي بر مسئله­ي اخلاص در عمل و عبادات شده است و چنان كه خواهد آمد، رأس الفضايل و ملاك پذيرش اعمال و درستي آن­ها و سبب ايتاء حكمت و علوم الهي و رهايي از گناهان و آزادي از دام­هاي فريبنده­ي شيطان دانسته شده است و منابع اخلاق و عرفان نيز مباحث شور انگيز و بيدارگري را پيرامون اين آيات و روايات ارائه داده است. در اين نوشته با الهام از آن منابع تحت چند عنوان، اين بحث پي­گرفته مي­شود:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:8  توسط يوسف عارفي بيگ  | 

سیری دربوستان

 

سيري ­­­در بوستان      

گزارش گونه­ي از نمايشگاه و فروشگاه كتا ب دفترتبليغا ت اسلا مي

اينجا پنجرة است گشوده به بوستانهاي سرسبز كه دربستر پر تاب تپ انديشه­ی بشر سبز شده، تنه وشاخه گرفته، وبه شكوفه وثمره رسيده است تنة متين وشكوفۀ شكو فا. ودريچه است كوچك به خرّمي بي نهايت آگاهي وعلم ونمونه­ی از قرنها تكاپو و جستجوي انسان كه در قالب الفاظ وجملات درآمده، وبه شكل كتاب ظهور وبروز يافته است.و اينجا بوستان بوستانها است.

سيماي كلي بوستان كتاب

بوستان كتا ب، سازه­ی است نه چندان وسيع و مجلل در كنار ساختمان اداري دفتر تبليغات اسلامي واقع در چهارراه شهدا در شهرقم و محلي است براي عرضۀ كتابهاي كه ازسوي دفتر مزبور انتشار يافته است و به گفتۀ دفتريان منشورات صدو هفتاد و شش ناشر ديگر ايراني نيز درهمين محل براي دوست داران كتاب عرضه مي شود. ولي چنانكه بعد از چندين نوبت گشت­وگذار دستگيرم شد اين ادعا خيلي جدي نيست و تعدادي منشورات ناشران ديگر اندك است آنگونه كه در بين منشورات دفتر چندان بچشم نمي آيد. بهرروي، تابلوي بزرگ كه اسم بوستان كتاب بر روي آن حك شده به­مراتب زيباتر، هنري­تر و پررنگ ولعاب­تر از خود بوستان كتاب است.

از درشيشه­ي بوستان، كه وارد مي­شوي درابتدا با كارگران و حسابداران آن مواجه مي­شوي كه درميان سازه­ي مدوّر و نيم تنه­ي چوبي محصور شده است. و چندتن­شان جلو چند دستگاه رايانه و پرنتر سرگرم حساب و كتاب و گپ­و­گفت با مشتريان است كه به صف ایستاده و منتظر حساب كردن كتابهاي انتخابي خودشان است.

فردی كه كيف ها و چيزهاي را كه در دست بازديدكنندگان و مشتريان است مي­گيرد با اشاره مي فهماند كه راه­ورود به نمايشگاه، راه روي تنگ و باريكي است كه درسمت راست همين سازه­ي چوبي قرار دارد و درانتهاي اين راه­رو و ابتداي اصل نمايشگاه ویترين كوچكی تعبيه شده است كه تازهاي نشر را نمايش مي دهد. پس از آن در هردو­طرف­سالن قفسه­ها تاسقف مملو از كتاب، در حوزه­هاي مختلف است. و كتابها بر اساس موضوع تقسيم­بندي شده و هربخش با نوشته­ي كه موضوع را مشخص نموده و برشاخ­قفسه­ها گذاشته شده از بخش ديگر متمايز شده است.

بازديد كنندگان بعد از ديدن تازه­هاي­نشر با بخش كلام واعتقادات روبرومي شوند و بعد از آن به­ترتيب بخشهاي فلسفه و عرفان، آثاربرخي از شخصيتهاي حوزوي، سياست، شرح­احوال وزندگي­نامه­ها، زبان، ادبيات وهنر، تاريخ اسلام، فقه و حقوق،‌ حديث، رجال، قرآن وتفسير وجود دارد.

دروسط سالن نيز چيزي شبيه ميزهاي مستطيل­شكل گذاشته شده كه علاوه­ي دو­طبقه­ي آن، بررويش نيز از دوطرف كتاب چيده­شده است. و بخشهاي چون مجلات (اكثرا درحوزه­ي فلسفه و كلام) كليات (فرهنگها و دانشنامه ها) علوم (اطلاعات دارويي پزشكي و ...) و اخلاق و تربيت را در خود جاي داده است.

روي كرد كلي بوستان كتاب

دراين نوشته قصد اين نيست كه به تاريخ تأ سيس و اهداف اين ناشر بپردازيم ولي آنچه كه روشن است اين است كه از پديده­هاي بعد از انقلاب و محصول دهه­ي شصت است اما نام  بوستان كتاب را پنج شش سال بيشتر نيست كه به خود گرفته است و چنانكه يكي از بوستانيان مي گفت علت وجوديش نشر معارف و علوم اسلامي درقالب هاي روز آمد بوده است. بهر حال چيزي مشكلي نيست باكمي دقت مي توان فهميد كه روي كرد غالب بوستاني ها حوزه هاي علوم عقلي و به تعبير رايج، كلامي فلسفي و عرفاني است زيرا بيشترين جاي را همين موضوعات اشغال نموده، و اولين قفسه­هاي را كه بازديد كنندگان با آن مواجه مي­شوند، كتابها و مجلات نشريافته درهمين حوزه­ها به خود اختصاص داده است. و ازميان آثار شخصيتها فقط آثار متخصصان معاصر درهمين حوزه ها جايگاه اختصاصي دارد از جمله آثار استاد سيد جلال الدين آشتياني از نامداران معاصر درفلسفه و عرفان. كساني كه آشنايي اندك با اين دوموضوع داشته باشند تأييد مي كنند كه سهم ايشان درتحقيق تاريخ فلسفه و عرفان اسلامي بويژه چهار قرن اخير، وافر و درتبيين و تحليل مسائل مشكل فلسفي و عرفاني بي نظير ياكم نظير است.

آنچه از گفته هاي اهالي بوستان دستگيرم شد اين بود كه كتابها­ي دراينجا به نشر و طبع مي­رسد كه به علاوه­ي دقت و اتقان علمي داراي ساختار نگارشي امروزين باشد و از قالب روز آمد ادب فارسي بهره مند. البته كساني كه باقالب هاي عبوس و قلمبه حوزوي آشنا باشند مي دانند كه بوستانيان براي تغيير اين قالبها گام بلندي برداشته است. ولي آنچه كه كمي سوأل برانگيز است اين است  كه درقسمت زبان، ادبيات و هنر بوستان از منا بع مهم، متون متين و آثار شاخص ادب فارسي چندان خبر و اثري نيست.

                                                                                                     يوسف عارفي

                                                                                                       3/2/1386ش.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:3  توسط يوسف عارفي بيگ  | 

کار فرهنگی وفرهنگ کار

کار فرهنگی و فرهنگ کار

در این نوشته مقصود استوفا و استقصای جوانب و زوایایی مسآله، آنگونه که درخور فرهنگ و زیبنده‌ی فعالیت‌های فرهنگی است، نمی باشد؛ زیرا نه آن توان و آگاهیی که عهده دار کاوش زوایایی نهفته فرهنگ و بررسیی جوانب بایسته فعالیت های فرهنگی باشد، وجود دارد و نه در یک چنین حجمی می توان چنین کار عظیمی را به سر انجام رساند. بلکه هدف استارت زدن و فتح باب برای آنانی است که سری در فرهنگ و دستی به قلم دارد. بدین منظور، پیرامون این پرسش که کار فرهنگی چه نوع فعالیتی است؟ و آیا به هرحرکتی می‌توان عنوان کار فرهنگی داد؟ مطالب و نکاتی اشاره وار یاد‌آوری می گردد. ولی چون پاسخ روشن به این سوال، روشن شدن مفهوم فرهنگ و نسبت فرهنگ و جامعه، فرهنگ و دین، فرهنگ و زبان را می طلبد ناگزیر در این زمینه و حیطه به طور بسیار گذرا مطالبی تقدیم می شود.

1- مفهوم فرهنگ و رابطه جامعه وفرهنگ

بر اساس یک برداشت عامیانه و تقریبا همگانی، افراد و اعضای جامعه به بی فرهنگ و بافرهنگ تقسیم می‌شوند؛ بی فرهنگ، افرادی است که از یکسری ویژگیها و خصوصیات مورد پسند جامعه بی‌بهره است و پارة از امور شخصی یاشخصیتی آنها با هنجارها و معیار‌های جامعه تناسب و تطابقی چندانی ندارد و نمی توانند از نظر فکری و رفتاری چشمداشت ­هارا برآورده سازند. چنانکه بافرهنگ، افراد برخوردار ازآن ویژگیها و مطابق باآن معیارها است.

اماازدیدگاه جامعه شناختی، هر انسان بزرگسال عادی، از فرهنگ برخوردار است. و بر این اساس، فرهنگ، مجموعه‌ی ویژگیهای عقیدتی و اکتسابی اعضای یک جامعه خاص و شیوه‌ی زندگی آنان است که درقالب آداب، عادات، عقاید، معارف، رسوم، مناسبات و جهان‌بینی ظهور و بروز می یابد.[1]

بنابراین، جامعه نمی تواند جدای از فرهنگ باشد؛ زیرا فرهنگ است که گروهی را حول محور خود به گونه متمایز ازگروهای دیگر، سازمان می‌دهد و با تعریف و تعیین چهار چوب خاص برای اعمال و رفتار، ارتباط اعضای گروه (جامعه)را در میان خودشان، فرهنگهای دیگر و دنیایی خارج سامان‌مند می کند؛ از همه مهم­­تر، باورها، اید‌ئولوژیها، رویکردها و معارف جامعه را تسجیل نموده، و اعضاء را برمحور این عناصر گرد می‌آورد. چنانکه فرهنگ بدون جامعه هویت و تشخصی ندارد، زیرا فرهنگ چیزی نیست که درخلأ پدیدآید و ظهور و بروز داشته باشد بلکه فقط درمتن متین جامعه است که نضج می گیرد، غنی می‌شود و تعین می‌یابد. پس فرهنگ همان هویت متمایز جامعه، و جامعه عینیت فرهنگ است. از این روگفته اند که هیچ جامعه بدون فرهنگ ویژه اش و هیچ فرهنگی بدون جامعه نمی تواند وجود داشته باشد.[2]

2-دین و فرهنگ

به بیان بسیار­­ ساده، دین همان شیوه‌ی زندگی است البته شیوه‌ی که برمبنای وحی شکل گرفته و براساس آداب، عقاید، معارف، ایدئولوژی و جهان بینی خاص وحیانی سامان یافته است. و لذا می‌توان گفت که دین نوع فرهنگ است یا حد اقل دارای فرهنگ است و هر جامعه‌ی که آبشخور آداب، عادات، عقاید، معارف، رسوم و جهان‌بینی اش دین باشد؛ جامعه دینی و برخوردار از فرهنگ دینی است.

3-فرهنگ و زبان

انسانها از این جهت که نمی توانستند هرکدام به تنهای نیازهای خود را پاسخ گویند و نیازمندی‌هایشان را برآورده سازند، ناگزیر به اجتماع و زندگیی اجتماعی رو آوردند و چون این نوع زندگی وابستگی تام به ایجاد ارتباط و تفهیم و تفاهم داشت به «زبان» به عنوان عامل یگانه‌ی که به شایستگی می تواند عهده دار این مهم درزندگی این چنینی باشد، پناه بردند و مهم ترین و پیچیده‌ترین دست آورد انسانی را رقم زدند که برای بیان همه چیز، از نیازهای جسمانی گرفته تا آرزوهای روحی بکار می‌رود و به انسانها امکان می‌دهد تافرهنگ بیافرینند، تجربه ها را انباشت کنند و شیوه‌های رفتاری، دست‌آوردهای علمی و فرهنگی را از نسلی به نسل دیگر انتقال دهند. از این‌رو، زبان ابزار برقراری ارتباط اجتماعی و ازعناصر فرهنگی مشترک میان افراد یک جامعه است که می تواند گذشته، حال و آینده‌ی انسانها را به یکدیگر ربط دهد و باعث جذب عناصر فرهنگی، انباشت دانش و اشاعه و انتقال آ ن‌دو، ازگذشته به حال و از حال به آینده گردد.

نکته‌ی را که باید به آن توجه داشت این است که زبان یک پدیده‌ی انعطاف پذیر و باز و دارای خلاقیت و قابلیت بس شگرف است. به همین لحاظ است که می توان به کمک آن، مقولات و عناصر فرهنگی را درمتن فرهنگی ایجاد کرد عناصر دیگری از یک فرهنگ را کم اهمیت جلوه داد و مقولاتی دیگری را ساخته و پرداخته نمود. از این رو، می توان گفت که زبان همان گونه که ابزاری برای انتقال دانش و فرهنگ است می تواند آفرننده فرهنگ و عناصر فرهنگی نیز باشد.

باتوجه به تعریف فرهنگ و بیانی که در رابطه‌‌‌‌ی میان فرهنگ و جامعه، فرهنگ و دین، فرهنگ و زبان به میان آمد می‌توان گفت که هرنوع فعالیتی که به ترویج یا تثبیت عناصر و مئولفه های فرهنگی یک جامعه بیانجامد، کار فرهنگی است و در جوامع دینی هرگونه اقدامی که سر انجا مش تبلیغ و ترویج آموزه‌های دینی یاتثبیت و تعمیق باورها، معارف و اعتقادات دینی باشد کار فرهنگی صورت پذیرفته است. چیزی که باید توجه داشت این است که ترویج و تبلیغ فرهنگ دین درصورتی مئوثر و کار آمد است که بتواند احساس خفته، تمایلات و شور شوق را بیدار کند به مخاطب جان بدمد، نهادش را سرشار کند، نهفته ترین زوایای روح را بپروراند و عواطف را به جنبش در آورد و بر انگیزاند. تحقق این مهم، درگرو این است که:

اولاً عناصر فرهنگ دینی و آموزه‌های دین، در قالب سرشار از ترازهای زیبای و لبریز ازجاذبه و کشش برای مخاطب ارائه شود و دراین زمینه قرآن و نهج البلاغه بهترین الگو و نمونه است.

ثانیا از هرگونه تقلید صرف و صوری و به کار گیری آن دسته از تعبیرات و لهجه های رایج در فرهنگ های دیگر که برای مخاطب اشمئزاز آور است و حالت رمندگی ایجاد می کند؛ پرهیز شود.



[1] بروس کوئن؛ درآمدی بر جامعه شناسی؛ ترجمه محسن ثلاثی ، صص 37-39

[2]  همان

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 9:25  توسط يوسف عارفي بيگ  | 

مفهوم تحجر،ونقش متحجران برحکومتها

 

نقش متحجران برحكومت­ها در نهج البلاغه

به نظر آمد كه قبل از پرداختن به نقش متحجران برحكومت­ها، به شاخصه­هاي تحجر و مفهوم آن در نهج البلاغه پرداخته شود و لذا بررسي اين دو مطلب با اين­كه خيلي گذرا و خلاصه است، طولاني به نظر مي­آيد؛ زيرا تصور مي­شد كه اين دو بحث اساس و پايه­ي بحث نقش متحجران است و بدون پرداختن به آن دو، بحث از اين، نامفهوم و ناقص است.

شواهدي كه بايد در قسمت نقش متحجران، از نهج البلاغه مي­آمد، چون در قسمت شاخصه­ها آمده بود، از تكرارش صرف­نظر شد.

تأثيرات گوناگوني ديگري غير از آن­چه كه آمد، وجود دارد؛ ولي به دليل اين كه طولاني مي­شد به ذكر اشاره­وار برخي از مهم­ترين­شان اكتفا گرديد.



بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ

مفهوم و ماهيت تحجر در نهج البلاغه

متحجران چه نقشي برحكومت­ها دارند؟ آيا در نهج البلاغه سخني كه متضمن نقش متحجران برحكومت­ها باشد، يافت مي­شود؟ در صورت وجود چنين سخني، چه ويژگي­ها و نشانه­هايي براي تحجر بيان شده است تا بتوان بر اساس آن ويژگي­ها، تأثيرات متحجران برحكومت­ها را برشمرد؟ تحجر چه مفهومي دارد و به چه كساني متحجر اطلاق مي­شود؟

در اين نوشتار سعي شده است كه به اين سؤال­ها به اندازه­ي وسع و به طور گذرا و اشاره­وار پاسخ گفته شود.

پيش از همه، به آخرين سؤال مي­پردازيم؛ زيرا از سويي، ترتب منطقي بحث، مقتضي اين است و از سوي ديگر، چنين مي­نمايد كه واژه­ي تحجر نياز به روشن اندازي مفهومي دارد. «تحجر» از واژه­ي «حجر» به معناي سنگ اشتقاق يافته است و در فارسي معادل سنگوارگي برايش برگزيده­اند.

امروزه معمول اين است كه تحجر را همراه و مترادف با مفاهيمي چون بسته­ذهني، تنگ­نظري، خشك­مغزي، قشري­گري و... به كار مي­برند؛ اما آيا اين مفاهيم واقعاً معادل واژه­ي تحجر هستند؟ واقعيت اين است كه تعابير، (هر تعبيري كه باشد) در صورتي مي­تواند معادل و مرادف يك واژه قرار گيرد كه حالت تبيين و توصيف از واقعيت آن واژه را داشته باشد و گزارشگر وضعيتي باشد كه با آن واژه تعبير شده است. اين مفاهيم و تعابير به دليل اين كه بيشتر جنبه­ي حربه­ي سياسي، برچسب و ارزش داوري دارد تا جنبه­ي توصيف و تبيين يك واقعيت و گزارشگري از يك وضعيت، نمي­تواند به صورت قطعي معادل و مرادف تحجر باشد؛ از اين­رو، آن­گونه كه در نگاه اولي مفهوم تحجر واضح و روشن به نظر مي­آيد، واضح نيست و كمي تأمل و دقت روشن مي­سازد كه فهم تحجر و تمايز آن از مفاهيم مشابه، چندان آسان نيست و روشنگري در باب تحجر مبتني بر روشن­سازي مسايل ذيل است:

1ـ روشن نمودن تفاوت و نسبت تحجر با تعصب، جمود و جزم­گرايي. مرزبندي و تعيين نسبت ميان اين مفاهيم، درك بهتر و عميق­تر از مفهوم تحجر را به دست مي­دهد.

2ـ تعيين متعلق و موصوف تحجر و اين كه انديشه متصف به تحجر است يا انديشمند و يا روشن انديشيدن تا روشن شود كه انديشه متحجر است يا فرد و يا روش­انديشگي.

3ـ اگر تحجر وصف انديشمند باشد، بايد مشخص شود كه مقوله­ي روانشناختي است و يا امر معرفتي تا معين شود كه انسان­ها متحجرند و يا چهارچوب معرفتي آنان.

4ـ مشخص­سازي ملاك تحجر و اين كه از چه، مي­توان تحجر را از غير او باز شناخت؛ روشن شدن مفهوم تحجر و رسيدن به تعريف قابل قبول و يافتن شالوده­ي مناسب براي بحث، در باب تحجر، منوط به دست دادن بحث­هاي روشن و درخور براي مسايل مذكور است كه هرچه گشتم در جايي نيافتم و خود نيز حال، توان و فرصت كافي براي پرداختن به آن مسايل را نداشتم.

روي همرفته، چون مسايل مذكور، بحث و بررسي درخور خود را نيافته است و از سوي ديگر مفاهيمي رايج را نمي­توان به طور قطع و يقين مرادف و معادل تحجر دانست، تنها راه پيش رو اين است كه با استفاده از شاخصه­هايي كه در سخنان امام7 براي تحجر آمده است تعريفي از تحجر به دست آوريم و به قدر توان و امكان، با استفاده از روشنايي سخنان ايشان به روشن­سازي مفهوم تحجر بپردازيم؛ از اين­رو، پاره­اي از سخنان امام7 را كه به صورت روشن و صريح به ذكر حالات و اوصاف متحجرانه­ي خوارج و ابوموسي­اشعري و اعراب به عنوان نمادهاي متحجر پرداخته است، برمي­رسيم و از آن، شاخصه­ها و نشانه­هاي تحجر را به دست مي­آوريم و در نهايت با تعريفي از تحجر بر اساس آن شاخصه­ها، اشاره­وار به نقش متحجران برحكومت­ها مي­پردازيم.

ويژگي­ها و شاخصه­هاي تحجر در نهج البلاغه

الف) انعطاف­ناپذيري و سخت­گيري

نداشتن درك و فهم درست از واقعيت و نپذيرفتن حقيقت، سر باز زدن از دليل و برهان طرف مقابل بدون اين كه خود تكيه­گاه قابل قبولي داشته باشد؛ افراط در سخت­گيري و ايجاد جو وحشت و ترس، يكي از شاخصه­هاي متحجر در خطبه­هاي 36، 127 و 177 دانسته شده است:

«شمارا از آن مي­ترسانم كه مبادا صبح كنيد در حالي كه جنازه­هاي شما در اطراف رود نهروان و زمين­هاي پست و بلند آن افتاده باشد، بدون اين كه برهان روشن از پروردگار و حجت و دليل قاطعي داشته باشيد، ... من شما را از اين حكميت نهي كردم ولي با سرسختي مخالفت كرديد، تا به دلخواه شما كشانده شوم».[1]

«رأي جمعيت شما در صفين يكي شد كه دو مرد را به داوري برگزينيد و از آن دو پيمان گرفتيم كه در برابر قرآن تسليم باشند و از آن تجاوز نكنند، ... اما آن­ها از قرآن روي گردان شدند، حق را آشكارا مي­ديدند و ترك گفتند كه جور و ستم، خواسته­ي دلشان و كجي و انحراف در روش فكري­شان بود».[2]

«پدر مباد شما را! من شري به راه نينداخته و شما را نسبت به سرنوشت شما نفريفته و چيزي را بر شما مشتبه نساخته­ام؛ همانا رأي مردم شما بر اين قرار گرفت كه دو نفر را براي داوري انتخاب كنند، ما هم از آن­ها پيمان گرفتيم كه از قرآن تجاوز نكنند؛ اما افسوس كه آن­ها عقل خويش را از دست دادند، حق را ترك كردند در حالي كه آن را به خوبي مي­ديدند؛ چون ستمگري با هوا پرستي آن­ها سازگار بود، با ستم همراه شدند».[3]

ب) بهره نگرفتن از خرد در بررسي­ها، تحليل­ها و تصميم­ها

زندگي اين سويي انسان با سره و ناسره، درست و نادرست، حق و با طل و... درهم آميخته است و براي اين­كه انسان در حضيض نادرست­ها و باطل سقوط نكند و هماره حق و سره را برگزيند، به نيروي دروني خرد تجهيز شده است تا در بررسي و تحليل مسايل، حوادث و پديده­ها، با بهره­گيري از او، به گزينش آن­چه كه درست است بپردازد. اما اگر عقل در زندگي به كار گرفته نشود و در بررسي تحليل­ها و تصميم­ها نقش مفيد نداشته باشد، انسان گرفتار تحجر شده است. در خطبه­هاي 36، 127 ونامه 78 به اين شاخصه اشاره شده است:

«شما اي بي­خردان، اي ناكسان و بي­پدران، من كه اين فاجعه را به بار نياوردم و هرگز زيان شما را نخواستم!»[4]

«همانا رأي مردم شما براين قرار گرفت كه دو نفر را براي داوري انتخاب كنند، ما هم از آن­ها پيمان گرفتيم كه از قرآن تجاوز نكنند، اما افسوس كه آن­ها عقل خويش را از دست دادند، حق را ترك كردند در حالي كه آن را به خوبي مي­ديدند».[5]

«همانا تيره روز كسي است كه از عقل و تجربه­اي كه نصيب او شده، محروم ماند و من از آن كسي كه به باطل سخن گويد يا كاري را كه خدا اصلاح كرده برهم زند بيزارم».[6]

ج) داوري سطحي و كليشه­اي، مطلق­گرايي و شكل­گرايي

نديدن خوبي­ها، بزرگ­انگاشتن كوچك­ترين لغزش، لغزش شمردن برخي كارها و برنامه­ها با اينكه لغزش نيست، سطحي­نگري، كليشه­انديشي، مطلق­گرايي و همه را يك كاسه كردن، از شاخصه­هاي مهم تحجر است و درخطبه­ي 127 و حكمت 262 به آن اشاره شده است:

«اگر چنين مي­پنداريد كه من خطاكرده و گمراه شده­ام، پس چرا همه­ي امت محمد(ص) را به گمراهي من گمراه مي­دانيد؟ و خطاي مرا به حساب آنان مي­گذاريد؟ و آنان را براي خطاي من كافر مي­شماريد؟ شمشيرها را برگردن نهاده، كوركورانه فرود مي­آوريد و گناهكار و بي­گناه را به هم مخلوط كرده همه را يكي مي­پنداريد؟... شما بدترين مردم وآلت دست شيطان، وعامل گمراهي اين و آن مي­باشيد».[7]

گفته­اند كه حارث بن حوط نزد امام7 آمد و گفت:‌‌‌‌‌‍‍ «چنين پنداري كه من اصحاب جمل را گمراه مي­دانم؟ چنين نيست»؛ يعني نمي­شود اشخاص بزرگ مانند طلحه و زبير وام­المؤمنين گمراه باشد.

امام7 در جواب گفت: «اي حارث! تو زيرپاي خود را ديدي، اما به پيرامونت نگاه نكردي، پس سرگردان شدي، تو حق را نشناختي تا بداني كه اصل حق چه كساني مي­باشند و با طل را نيز نشناختي تا باطل گرايان را بداني».[8]

د) شخصيت زدگي

اين خصوصيت از حكمت 262 كه در بالا نقل شد، به خوبي استفاده مي­شود؛ زيرا سابقه­ي خوب طلحه و زبير در زمان پيامبر6 و شخصيت معروف آن دو، او را به شك انداخته بود و نمي­توانست باور كند كه اين دو همراه ام­المؤمنين با آن ظاهر آراسته­ي ديني و چهره­هاي فريبنده­ي مذهبي خود، گمراه باشند.

هـ) گذشته­گرايي و مخالفت با اصلاحات و نوآوري

براي به دست دادن اين شاخصه به آن دسته از سخنان امام7 كه به بيان اوصاف و حالات مردم و فرهنگ غالب، در زمان خود و پيش از اسلام پرداخته است، مراجعه مي­كنيم و با بيان موضع امام7 در برابر اين فرهنگ و نماياندن واكنش عده­اي از نامداران و پيروامونيان­شان، به اين نتيجه مي­رسيم كه ريشه­ي خيلي از مخالفت­ها با امام7، گذشته­گرايي و مخالفت با اصلاحات و برنامه­هاي اصلاحي ايشان بوده است.

حضرت، حالات مردم قبل از اسلام را چنين تصوير مي­كند:

«خدا، پيامبر اسلام6 را هنگامي مبعوث فرمود كه از زمان بعثت پيامبران پيشين مدت­ها گذشته و ملت­ها در خواب عميق فرو خفته بودند. فتنه جهان را فراگرفته و اعمال زشت رواج يافته بود. آتش جنگ همه­جا زبانه مي­كشيد و دنيا، بي­نور و پر از مكر و فريب گشته بود ...».[9]

«خدا، پيامبر اسلام6را به هنگامي مبعوث نمود كه مردم در حيرت و سرگرداني بودند، در فتنه­ها به سر مي­بردند، هوي و هوس بر آن­ها چيره شده و خود بزرگ­بيني و تكبر، به لغزش­هاي فراوانشان كشانده بود و ناداني­هاي جاهليت، پست و خوارشان كرده و در امور زندگي حيران و سرگردان بودند و بلاي جهل و ناداني دامن­گيرشان بود».[10]

«هنگامي او را مبعوث فرمود كه مردم در گرداب جهالت فرورفته بودند و در حيرت و سرگرداني به سر مي­بردند؛ هلاكت آنان را مهار كرده و به سوي خود مي­كشيد و گمراهي بر جان و دلشان قفل زده بود».[11]

روزگار خود حضرت در سخنانش چنين ترسيم شده است:

«آگاه باشيد، تيره روزي­ها و آزمايش­ها، همانند روزي كه خدا پيامبر شما را برانگيخت، به شما روي آورده است»[12]

«اي مردم، امواج فتنه­ها را با كشتي نجات در هم بشكنيد، و از راه اختلاف و پراكندگي بپرهيزيد و تاج­هاي فخر و برتري­جويي را بر زمين نهيد».[13]

«اي مردم، روزگاري كينه توز و پر از ناسپاسي و كفران نعمت­ها صبح كرده­ايم، كه نيكوكار، بدكار به شمار آيد، و ستمگر بر تجاوز و سركشي خود مي­افزايد؛ نه از آن­چه مي­دانيم بهره مي­گيريم و نه از آن­چه نمي­دانيم مي­پرسيم».[14]

«امروز در محيط و زمانه­اي زندگي مي­كنيم كه بيشتر مردم حيله و نيرنگ را زيركي مي­پندارند و افراد جاهل آنان را اهل تدبير مي­خوانند».[15]

دقت و تأمل در اين دسته از سخنان حضرت، مبين مي­سازد كه شاخصه­هاي فرهنگي زمان ايشان همان شاخصه­هاي زمان جاهليت است و تنها تفاوتي كه به نظر مي­آيد، تظاهر و تبارزشان در پوسته­ي دينداري است و چون اين فرهنگ در تعارض با فرهنگ اسلامي بود و امام7 كسي نبود كه به خاطر حفظ حكومت خود به آن تن دهد، از اين رو همانند پيامبر6 در صدد تغيير ريشه­اي و تحول اساسي در فرهنگ حاكم بر جامعه برآمد و در روزهاي اول حكومت خود امتيازات جاهلي را ملغي اعلان كرد و سياست­هاي اصلاحي خود را كه عمل به سنت پيامبر6 و كتاب خدا بود، به همگان گوشزد نمود.[16]

از همين­جا مخالفت­ها و اعتراضات عده­اي كه منافع­شان رو به افول نهاده بود شروع شد و برنامه­هاي اصلاحي حضرت به دليل غالبي و اكثري شدن فرهنگ جاهليت و فراموش شدن سنت پيامبر6 و فرهنگ ديني، بدعت و نوآوري محسوب شده و با مخالفت روبه­رو گرديد؛ از اين رو مي­توان ادعا كرد كه خيلي از مخالفت­ها با ايشان ريشه در گذشته­گرايي مخالفان داشت، منتها عده­اي به جهت اين كه آگاهي و يا درك صحيح از فرهنگ ديني نداشتند، نمي­توانستند از فرهنگ حاكم دل بكنند و با هرگونه حركتي كه آن فرهنگ را تهديد مي­كرد مخالف بودند؛ اما برخي ديگر، چون اصلاحات امام و جاي­گزين شدن فرهنگ ديني به جاي فرهنگ جاهلي، منافع­شان را نابود مي­كرد، علم مخالفت بر افراشتند و با تحريك جاهلان و ناآگاهان و به آشوب كشيدن جامعه، در صدد تأمين و تضمين منافع­شان بودند.

روي همرفته از مجموع سخنان حضرت در تشريح فرهنگ و حالات مردم در جاهليت، زمان خودش و علل مخالفت­ها با ايشان، ويژگي گذشته­گرايي و مخالفت با اصلاحات و نوآوري براي تحجر استنباط مي­شود.

و) عدم تحمل مخالفان، ستيزندگي و انتقاد ناپذيري

نپذيرفتن انتقاد، سرسختي، ستيز مفرط با مخالفت و تحمل نكردن او از شاخصه­هاي ديگر تحجر است كه از محموع آن­چه كه از امام7 نقل شد و خطبه 35 به دست مي­آيد:

«بدانيد كه نافرماني از دستور نصيحت كننده­ي مهربان دانا و باتجربه، مايه­ي حسرت و سرگرداني و سرانجامش پشيماني است. من رأي و فرمان خود را نسبت به حكميت به شما گفتم و نظر خالص خود را در اختيار شما گذاردم؛ ولي شما همانند مخالفاني ستمكار و پيمان شكناني نافرمان، از پذيرش آن سرباز زديد تا آن­جا كه نصيحت كننده در پند دادن به ترديد افتاد و از پند دادن خود داري كرد».[17]

اين مجموعه از شاخصه­ها به نظر من از نهج البلاغه قابل استفاده است (شايد هم درست نباشد) و بر اساس اين شاخصه­ها مي­توانيم مفهوم تحجر را اين­گونه جمع­بندي نماييم كه:

تحجر در مقابل عقلانيت و نقادي است و به ايستادن در يك­جا و پافشاري بدون دليل يا با وجود ضعف دليل بر يك عقيده يا فعل، بستن دريچه­ي ذهن و فكر به روي سخن مخالف يا بي اعتنايي و جدي نگرفتن آن اطلاق مي­شود و اگر كسي ميزان پايبندي و دلبستگي خود به يك عقيده را متناسب با قوت بينه­ها و شواهد تأييد كننده­ي آن عقيده نسازد و نتواند براي مدعاي خود دليل درخور ارائه دهد و يا به ميزاني در بند و تابع شخصيت­ها، ايدئولوژي، راهي باشد كه قدرت نقادي و عقلانيت را از او سلب كرده باشد، دچار تحجر شده است.

بنابراين متحجر به كسي اطلاق مي­شود كه اين شاخصه­ها را دارد و در باب عقايد و افعال خود، مطالبه­ي دليل نمي­كند و يا دليلش را با سنجش عقلي نمي­سنجد.

نقش متحجران برحكومت­ها

مراد از نقش، در اين نوشته تأثيراتي است كه مي­تواند متحجران بر برنامه­ها و اعمال حكومت­ها بگذارد و اگر نقش را به معناي جامعه شناختي آن، يعني رفتاري كه از صاحب يك منزلت خاص انتظار مي­رود، بگيريم نيز منظور تأييد آن رفتار است.

به هرحال، از آن­چه در باب شاخصه­هاي تحجر گفته آمد، به خوبي مي­توان تأثيرات متحجران برحكومت­ها را به دست داد و به برخي از مهم­ترين اين تأثيرات اشاره مي­شود:

1ـ ايستادگي در برابر راهكارهاي جديد و اصلاحات

انسان و جامعه­اي داراي رشد و تعالي و برخوردار از زندگي با معني است كه هماره در مسير «شدن» و صيرورت يافتن باشد و حكومت خوب آن است كه «شدن» و صيرورت يافتن را براي جامعه، تسهيل كند و جامعه را از آن­جا كه هست با اصلاحات و برنامه­هاي مناسب فراتر آورد و براي فراتر آمدن ناگزير است كه جايگاه كنوني خود را ترك گويد و از برنامه­هايي كه تاكنون خوب بوده است دست بر دارد و قوانين و راهكارهاي كارآمدتري را انديشيده و به اجرا گذارد و اين يعني نقض مدام برنامه­ها و قوانين. همين­جا نقطه­ي تقابل متحجران و حكومت­ها است.

2ـ ايجاد مانع در برابر برنامه­هاي حكومت

متحجران به جهت اين كه سنت­ها، قوانين و برنامه­هاي گذشته را مناسب و برتر مي­شمارند از هرچه كه رنگ و بوي تجدد داشته باشد و گذشته را تهديد كند وحشت دارند و بدون اين كه برنامه­ها و راهكارهاي جديد را به بررسي و تحليل عقلي بگذارد و از سنجش عقلي مدد جويد، به شديدترين صورت­هاي ممكن، با آن برخورد مي­كنند و با بزرگ نمودن كوچك­ترين اشتباه و لغزش و لغزش شمردن برخي از اعمال، عوام را با خود همراه ساخته، بلوا و آشوب به راه مي­اندازند و سعي دارند كه با ايجاد موانع گوناگون و سنگ اندازي از اجرايي شدن برنامه­ها و قوانين جديد جلوگيري كنند.

3ـ سرسختي و بي­خردي در برابر فكر و عقيده­ي مخالف

فكر و انديشه در جامعه­اي رو به شكوفايي و بالندگي دارد كه فرصت ابراز افكار و انديشه­هاي مختلف در آن وجود داشته باشد. حكومت­ها مي­توانند با تصويب قوانيني، اين فرصت را ايجاد كرده و به بالندگي و شكوفايي افكار و انديشه­ها در جامعه­شان مدد رسانند؛ اما متحجران به دليل اين كه فكر، انديشه و خرد خود را به تعطيلي كشانده­اند و از خرد و فكر بهره نمي­گيرند يا بهره­اي ندارند، با سرسختي و ستيزندگي تمام در مقابل فكر و عقيده­ي مخالف مي­ايستند و با استفاده از حربه­ي تكفير و تفسيق، زمينه­ي ابراز افكار و عقايد مخالف را مي­گيرند و قوانيني را كه به صاحبان انديشه­ها و افكار فرصت ابراز مي­داد، كفر آميز دانسته، مردم را عليه تصويب­گران و مجريان مي­شورانند و از اين راه و حربه­هاي گوناگون،0 جلو آزادي­هاي مشروع را گرفته، به تضعيف حكومت دست مي­يازند.

 



[1]- «فَأَنَا نَذِيرٌ لَكُمْ أَنْ تُصْبِحُوا صَرْعَى  بِأَثْنَاءِ هذَا النَّهَرِ، وَبِأَهْضَامِهذَا الْغَائِط، عَلَى غَيْرِ بَيِّنَة مِنْ رَبِّكُمْ، وَلاَ سُلْطَان مُبِين مَعَكُمْ، قَدْ طَوَّحَتْ بِكُمُ الدَّارُ، وَاحْتَبَلَكُمُ الْمِقْدَارُ، وَقَدْ كُنْتُ نَهَيْتُكُمْ عَنْ هذِهِ الْحُكُومَةِ فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ المخالفين، حَتَّى صَرَفْتُ رَأْيِي إِلَىْ هَوَاكُمْ، وَأَنْتُمْ مَعَاشِرُ أَخِفَّاءُ الْهَامِ سُفَهَاءُ الاَْحْلاَمِ، وَلَمْ آتِ ـ لاَ أَبَا لَكُمْ ـ بُجْراً، وَلاَ أَرَدْتُ لَكُمْ ضُرّاً» [نهج البلاغه، ترجمه دشتي، ص89]

[2]- «فأَجْمَعَ رَأْيُ مَلَئِكمْ عَلَى أَنِ اخْتَارُوا رَجُلَيْنِ، فَأَخَذْنَا عَلَيْهِمَا أَنْ يُجَعْجِعَا(2) عِنْدَ الْقُرْآنِ، ولاَ يُجَاوِزَاهُ، وَتَكُونَ أَلْسِنَتُهُما مَعَهُ وَقُلُوبُهُمَا تَبَعَهُ، فَتَاهَا عَنْهُ، وَتَرَكَا الْحَقَّ وَهُمَا يُبْصِرَانِهِ، وَكَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا، وَالاِْعْوِجَاجُ دَأْبَهُمَا» [همان، ص339]

[3]- «لاَأَبَا لَكُمْ ـ بُجْراً، وَلاَ خَتَلْتُكُمْ عَنْ أَمْرِكُمْ، وَلاَ لبَّسْتُهُ عَلَيْكُمْ، إِنَّمَا اجْتَمَعَ رَأْيُ مَلَئِكُمْ عَلَى اخْتِيَارِ رَجُلَيْنِ، أَخَذْنَا عَلَيْهِمَا أَلاَّ يَتَعَدَّيَا الْقُرْآنَ، فَتَاهَا عَنْهُ، وَتَرَكَا الْحَقَّ وَهُمَا يُبْصِرَانِهِ، وَكَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا فَمَضَيَا عَليْهِ، وَقَدْ سَبَقَ استِثْنَاؤُنَا عَلَيْهِمَا ـ فِي الْحُكُومَةِ بِالْعَدْلِ، وَالصَّمْدِ لِلْحَقِّ ـ سُوءَ رَأْيِهِمَا، وَجَوْرَ حُكْمِهِمَا» [همان، ص243]

[4]- «وَأَنْتُمْ مَعَاشِرُ أَخِفَّاءُ الْهَامِ سُفَهَاءُ الاَْحْلاَمِ، وَلَمْ آتِ ـ لاَ أَبَا لَكُمْ ـ بُجْراً، وَلاَ أَرَدْتُ لَكُمْ ضُرّاً» [همان، ص91]

[5]- «إِنَّمَا اجْتَمَعَ رَأْيُ مَلَئِكُمْ عَلَى اخْتِيَارِ رَجُلَيْنِ، أَخَذْنَا عَلَيْهِمَا أَلاَّ يَتَعَدَّيَا الْقُرْآنَ، فَتَاهَا عَنْهُ، وَتَرَكَا الْحَقَّ وَهُمَا يُبْصِرَانِهِ، وَكَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا فَمَضَيَا عَليْهِ، وَقَدْ سَبَقَ استِثْنَاؤُنَا عَلَيْهِمَا ـ فِي الْحُكُومَةِ بِالْعَدْلِ، وَالصَّمْدِ لِلْحَقِّ ـ سُوءَ رَأْيِهِمَا، وَجَوْرَ حُكْمِهِمَا» [همان، ص243]

[6]- «فَإِنَّ الشَّقِيَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِيَ مِنَ الْعَقْلِ وَالتَّجْرِبَةِ، وَإِنِّي لاََعْبَدُ أَنْ يَقُولَ قَائِلٌ بِبَاطِل،أَنْ أُفْسِدَ أَمْراً قَدْ أَصْلَحَهُ اللهُ، فَدَعْ مَا لاَ تَعْرِفُ، فَإِنَّ شِرَارَ النَّاسِ طَائِرُونَ إِلَيْكَ بِأَقَاويِلِ السُّوءِ،» [همان، ص619]

[7]- «فإنْ أَبَيْتُمْ إِلاَّ أَنْ تَزْعُمُوا أَنِّي أَخْطَأْتُ وَضَلَلْتُ، فَلِمَ تُضَلِّلونُ عَامَّةَ أُمَّةِ مُحَمَّد(صلى الله عليه وآله)بِضَلاَلِي، وَتَأْخُذُونَهُمْ بِخَطَئِي، وَتُكَفِّرُونَهُمْ بِذُنُوِبي! سُيُوفُكُمْ عَلَى عَوَاتِقِكُمْ تَضَعُونَهَا مَوَاضِعَ البَراءةِ وَالسُّقْمِ، وَتَخْلِطُونَ مَنْ أَذْنَبَ بِمَنْ لَمْ يُذْنِبْ.
وَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللهِ(صلى الله عليه وآله) رَجَمَ الزَّانِيَ [الْـمُحْصَنَ] ثُمَّ صَلَّى عَلَيْهِ ثُمَّ وَرَّثَهُ أَهْلَهُ، وَقَتَلَ الْقَاتِلَ وَوَرَّثَ مِيرَاثَهُ أَهْلَهُ، وَقَطَعَ السَّارِقَ وَجَلَدَ الزَّانِيَ غَيْرَ الُْمحْصَنِ ثُمَّ قَسَمَ عَلَيْهِمَا مِنَ الْفَيْءِ وَنَكَحَا الْمُسْلِمَاتِ; فَأَخَذَهُمْ رَسُولُ اللهِ(صلى الله عليه وآله) بِذُنُوبِهمْ، وَأَقَامَ حَقَّ اللهِ فِيهمْ، وَلَمْ يَمْنَعْهُمْ سَهْمَهُمْ مِنَ الاِْسْلاَمِ، وَلَمْ يُخْرِجْ أَسْمَاءَهُمْ مِنْ بَيْنِ أَهْلِهِ. ثُمَّ أَنْتُمْ شِرَارُ النَّاسِ، وَمَنْ رَمَى بِهِ الشَّيْطَانُ مَرَامِيَهُ، وَضَرَبَ بِهِ تِيهَهُ» [همان، ص241]

[8]- «وقيل: إنّ الحارث بن حَوْط أتاه(عليه السلام) فقال: أتُراني أظنّ أصحابَ الجمل كانوا على ضلالة؟ فقال(عليه السلام): يَا حَارِ، إِنَّكَ نَظَرْتَ تَحْتَكَ وَلَمْ تَنْظُرْ فَوْقَكَ فَحِرْت إِنَّكَ لَم تَعْرِفِ الْحَقَّ فَتَعْرِفَ مَنْ أَبَاهُ، وَلَمْ تَعْرِفِ الْبَاطِلَ فَتَعْرِفَ مَنْ أَتَاهُ» [همان، ص693]

[9]- «أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَة مِنَ الرُّسُلِ، وَطُولِ هَجْعَة مِنَ الاُْمَمِ، وَاعْتِزَام مِنَ الْفِتَنِ، وَانْتَشَار مِنَ الاُْمُورِ، وَتَلَظٍّ مِنَ الْحُرُوبِ، والدُّنْيَا كَاسِفَةُ النُّورِ، ظَاهِرَةُ الْغُرُورِ، عَلَى حِينِ اصْفِرَار مِنْ وَرَقِهَا، وَإِيَاس مِنْ ثَمَرِهَا، وَاغْوِرَار مِنْ مَائِهَا، قَدْ دَرَسَتْ أعْلامُ الْهُدَى، وَظَهَرَتْ أَعْلاَمُ الرِّدَى، فَهِيَ مُتَجَهِّمَةٌ لاَِهْلِهَا، عَابِسَةٌ فِي وَجْهِ طَالِبِهَا، ثَمَرُهَا الْفِتْنَةُ، وَطَعَامُهَا الْجِيفَةُ، وَشِعَارُهَاالْخَوْفُ، وَدِثَارُهَا السَّيْفُ» [نهج البلاغه، ترجمه دشتي، ص151، خطبه89]

[10]- «بَعَثَهُ وَالنَّاسُ ضُلاَّلٌ فِي حَيْرَة، وَحَاطِبُونَ فِي فِتْنَة، قَدِ اسْتَهْوَتْهُمُ الاَْهْوَاءُ، وَاسْتَزَلَّتْهُمُ الْكِبْرِيَاءُ، وَاسْتَخَفَّتْهُمُ الْجَاهِلِيِّةُ الْجَهْلاَءُ; حَيَارَى فِي زَلْزَال مَنَ الاَْمْرِ، وَبَلاَء مِنَ الْجَهْلِ» [همان، ص179، خطبه95]

[11]- «وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، ابْتَعَثَهُ وَالنَّاسُ يَضْرِبُونَ فِي غَمْرَة، وَيَمُوجُونُ فِي حَيْرَة، قَدْ قَادَتْهُمْ أَزِمَّةُ الْحَيْنِ، وَاسْتَغْلَقَتْ عَلَى أَفْئِدَتِهِمْ أَقْفَالُ الرَّيْنِ» [همان، ص377، خطبه191]

[12]- «أَلاَ وَإِنَّ بَلِيَّتَكُمْ قَدْ عَادَتْ كَهَيْئَتِهَا يَوْمَ بَعَثَ اللهُ نَبِيَّهُ(صلى الله عليه وآله)، وَالَّذِي بَعَثَهُ بِالحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً، وَلَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً، وَلَتُسَاطُنَّ سَوْطَ القِدْرِ، حَتَّى يَعُودَ أَسْفَلُكُمْ أَعْلاَكُمْ، وَأَعْلاَكُمْ أَسْفَلَكُمْ، وَلَيَسْبِقَنَّ سَابِقُونَ كَانُوا قَصَّرُوا، وَلَيُقَصِّرَنَّ سَبَّاقُونَ كَانُوا سَبَقُوا» [همان، ص59، خطبه16]

[13]- «أَيُّها النَّاسُ، شُقُّوا أَمْوَاجَ الفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاةِ، وَعَرِّجُوا عَنْ طَريقِ الـمُنَافَرَةِ، وَضَعُوا تِيجَانَ الـمُفَاخَرَةِ» [همان، ص51، خطبه5]

[14]- «أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّا قَدْ أَصْبَحْنَا في دَهْر عَنُود، وَزَمَن كَنُود، يُعَدُّ فِيهِ الُمحْسِنُ مُسِيئاً، وَيَزْدَادُ الظَّالِمُ فِيهِ عُتُوّاً، لاَ نَنْتَفِعُ بِمَا عَلِمْنَا، وَلاَ نَسْأَلُ عَمَّا جَهِلْنَا، وَلاَ نَتَخَوَّفُ قَارِعَةً حَتَّى تَحُلَّ بِنَا» [همان، ص83، خطبه32]

[15]- «وَلَقَدْ أَصْبَحْنا في زَمَان اتَّخَذَ أَكْثَرُ أَهْلِهِ الْغَدْرَ كَيْساً وَنَسَبَهُمْ أَهْلُ الْجَهْلِ فِيهِ إِلى حُسْنِ الْحِيلَةِ» [همان، ص95، خطبه41]

[16]- نهج البلاغه، خطبه هاي 15، 169 و 205 ــ تاريخ طبري، ج3، ص457 ــ نهج السعادة، ج1، ص241

[17]- «أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ مَعْصِيَةَ النَّاصِحِ الشَّفِيقِ الْعَالِمِ الُْمجَرِّبِ تُورِثُ الْحَسْرَةَ، وَتُعْقِبُ النَّدَامَةَ، وَقَدْ كُنْتُ أَمَرْتُكُمْ في هذِهِ الْحُكُومَةِ أَمْرِي، وَنَخَلْتُ لَكُمْ مَخزُونَ رَأْيِي، لَوْ كَانَ يُطَاعُ لِقَصِير أَمْرٌ! فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الُْمخَالِفِينَ الْجُفَاةِ، وَالمُنَابِذِينَ الْعُصَاةِ، حَتَّى ارْتَابَ النَّاصِحُ بِنُصْحِهِ، وَضَنَّ الزَّنْدُ بِقَدْحِهِ، فَكُنْتُ وَإِيَّاكُمْ كَمَا قَالَ أَخُو هَوَازِنَ:  أَمَرْتُكُمُ أَمْري بِمُنْعَرَجِ اللِّوَى    فَلَمْ تَسْتَبِينُوا النُّصْحَ إِلاَّ ضُحَى الْغَدِ» [نهج البلاغه، ترجمه دشتي، ص89]

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:33  توسط يوسف عارفي بيگ  | 

آموزشی

بسمه تعالي

 

محضـر مبـارك رياسـت محتـرم مركز جهــاني علوم اســلامـي حضرت حجة الاسلام و المسلمين حاج آقاي اعرافي (دامت بركاته) سلام و عرض ادب و احترام داريم.

اميدواريم كه درپرتو عنايات معبود و توجّهات ولي زمان، موفّق و سلامت باشيد.

قبـل از همــه از طــولاني شـدن اين نوشته كه بهانه‌اي براي بيان برخي از انتظارات موجود ازحوزة علميه و گردانندگان آن، ودرخواستي ازشماست، عذر مي‌خواهيم.

حاج آقاي اعرافي!  كساني كه در شرايط فعلي و دنياي امروز با وجود مراكز آموزشي فراوان، حوزة علميه را براي تحصيل برمي‌گزينند، بدون شك به جهت فراگيري صحيح معارف و احكام دين، تعميق باورهاي‌ديني و باريافتن به فهم درست و عميق از منابع دين است. وانتظاري كه از حوزه به عنوان تنها ملجأ ديني و معرفتي جوامع شيعه، برنامه‌ها و برنامه‌ريزان آن مي‌رود اين است كه مشتاقان علوم‌ ديني وحوزوي را به آگاهي‌هايي راه نمايد كه به تعميق تعقّل، تعالي تعبّد، انسجام افكار، تربيت نفس، و اصلاح رفتارشان انجامد؛ و با جهت‌دهي عقل و فكر، پيوندي را ميان تعقّل، تعبّد و تفكّر برقرار سازد كه عقل و فكر به تعبّد منتهي شود و به ‍‍‍‍‍ژرفاي عبوديت راه گشايد.

اين انتظاري است كه حوزه بخوبي توان برآوردن آن‌ را دارد؛ هم از وجود علما، حكما و عرفاي ‌وارسته كه بيان كيمياگرانة شان جان‌هاي مرده در گور بدن را به نهيب كلمات آتشناك بر‌مي‌انگيزد و به حيات طيّبة تفكر راه مي‌برد، بهره مند است؛ و هم از سنّت سني، وميراث گرانبهاي حكمي و عرفاني كه عميق‌ترين حقايق را ارائه مي‌دهد و مجراي بركت واقعي و كاشف معرفت و معنويت زنده و پوياست، برخوردار است كه مي‌تواند راهنماي انسان معاصر به بيرون از هزارتويي ظلمت و جهلي باشد كه دست‌آورد مدرنيته و دنياي متجدد در پوشش علم وعقل است.

ازاين‌رو، بسيار ضروري و به‌جا مي‌نمايد، همان عدّه و عدّه‌اي را كه براي فقه و اصول بعنوان معارف تعبّدي درنظر مي‌گيرند و افرادي در اين زمينه تعليم مي‌يابند، براي فراگيريي مواريث عقلي، عرفاني و فكري نيز لحاظ شود و افراد مستعد در اين زمينه نيز تربيت گردند تا پاسخي باشد به نياز‌هاي شديد فكري، معرفتي و معنوي امروز. شايد هم، تربيت عقلي و عرفاني و آموزش صحيح حكمت و عرفان اسلامي از جهاتي كه حضرتعالي به نيكي واقفيد ضروري‌تر نيز باشد كه البتّه اقدام مركز جهاني، در ايجاد دوره هاي تخصّصي آموزش فلسفه و كلام اسلامي، حاكي از وقوف و آگاهي مسئولانش از اين ضرورت ترديد ناپذير است. ولي به نظر مي‌آيد، روشي را كه براي آموزش، در اين دوره‌ها به كار بسته‌اند چندان كارايي نداشته باشد و نتواند حتي پژوهشگر فلسفه تربيت كند چه رسد به متفكّر، متخّصص، فيلسوف و يا استاد. زيرا آنچه كه در اين دوره‌ها از متون رايج فلسفي خوانده مي‌شود، بخشي از نهاية‌الحكمه وچند صفحه و فصلي از اشارات و اسفار است، و مستحضريد كه با خواندن اين‌ مقدار، چيزي از فلسفة اسلامي دستگير كسي نمي‌شود، چه رسد به اينكه به دقايق فلسفة سينايي، لطايف حكمت اشراقي و اوج حكــمت صــدرايي كه مجموعاً فلسفة اسلامي را تعيّن مي‌بخشد، راه يابد و متخصص آن شود. بويژه اينكه متون فلسفة اسلامي بگونه‌اي است كه فراگيري درست و فهم صحيح آن، به اعتراف متبحّران فن، نيازمند تدريس استاد متبحّر، و به تعبير استاد سيّد جلال‌الدّين آشتياني(ره)، استاد زبان‌فهم و زبان‌دان است و الاّ يا اصلاً چيزي به دست نمي‌آيد و يا موجب كج‌فهمي، بدفهمي و انحراف مي‌گردد.

مضافاً اينكه در اين دوره‌ها به فلسفة اشراق و عرفان اسلامي كه از مواريث سترگ عقلي و معرفتي ماست، آنگو نه كه بايد ، يا اصلاً توجه نشده، در حالي‌ كه فلسفة اسلامي بدون حكمت اشراق ناقص، و تربيت فكري بدون آموختن درست عرفان اسلامي كه مبيّن اوج معارف و معرفت ديني ماست و جان‌بخش و حيات‌آفرين مي‌باشد، عقيم است.

به همين جهت، تعدادي ازطلاب جوان و مستعد افغانستاني تحت پوشش مركز، با توجّه به نياز شديد جامعة فكري خود كه از جانب جريان‌هاي چون: سلفي‌ها و متحجّران وهابي، از يك‌سو، جريان‌هاي فكري رنگارنگ و غالباً منحرف بيگانه، از سوي ديگر، و از همه مهم‌تر، به جهت ضعف، كج‌فهمي و قشري‌گري عدة از هم‌قطاران حوزوي، كه برداشت كج و خطاي خود را بالاتر از وحي منزل مي‌پندارند و جهل خود را  حقيقت و علم مي‌بينند، مورد هجوم واقع شده، و به شدت تهديد مي شود، از شما استمداد مي كنيم؛ و از حضرتعالي كه از سوي دغدغة تربيت و تعليم شايسته و بايستة طلاب را داريد بگونه‌اي كه بتواند پاسخ‌گوي نيازهاي معنوي و معرفتي دنياي امروز باشد، و از سوي ديگر، بحمدالله داراي انديشة بلند و درك عميق از ضرورت‌هاي كه طلبه بايد به آن مجهز شود و نيازهاي كه مي‌بايست به آن‌ها پاسخ گفته شود، هستيد؛ تقاضا داريم كه براي ما بر اساس ضرورت و نياز موجود، دوره‌اي را منظور داريد كه در آن، متون مهم و مرسوم فلسفه و عرفان اسلامي به شكل سنّتي (كه مورد تاكيد بزرگاني چون حضرت امام(ره) است  و فرزانگان فكري وعرفاني كه با همين روش، تربيت و رشد يافته‌اند ودامن شايستة همين روش، عهده دار زايش و بالندگي آنان بوده است، دليل كارآمدي آن است) توسط استادان متبحّر واهل فن تدريس شود و استاد بعلاوة انتقال مفاهيم و مطالب نظري، از منظر عملي و اخلاقي نيز  شاگردانش را زير نظر گيرد تا به موازات رشد علمي و نظري، رشد عملي و اخلاقي نيز حاصل آيد كه سنت وارستگان سلف و گرانبهاترين گمشدة جوامع مدرن، همين است.

اميدواريم كه حضرتعالي با نظر به اينكه در سمت و مقامي قرار داريد كه تصميم‌هاي تان هم براي حوزه و هم جوامع شيعه مؤثر و تحوّل‌آفرين است به اين خواسته پاسخ مثبت دهيد. كه اگر چنين شود بهترين پاسخ ممكن به مبرم‌ترين نياز جامعة فكري و ملت محروم ما داده شده، و اين گفتة اميرمئومنان و پيشواي حكمت و عرفان، عملي گرديده است:

«واذاوجدت من اهل الفاقة من يحمل لك زادك الي يوم القيامة، فيوافيك به غدا حيث تحتاج ا ليه، فاغتنمه، وحمّله ايّاه، وأكثر من تزويده وانت قادر عليه، فلعلّك تطلبه فلا تجده، واغتنم من استقرضك في حال غناك، ليجعل قضاءه لك في يوم عسرتك.» نهج البلاغه، نامة 31.

از اين جهت كه ممكن است ابهام پارة از مطالب و مسائل، سبب سوءتفاهم شود  و از طرفي هم علاقه‌منديم حضور حضرتعالي براي عرض يا توضيح برخي مسائلي كه درنامه نمي‌شود شرح داد، شرفياب شويم، تقاضا داريم در صورت امكان وقتي را براي اين كار منظور فرماييد. از لطف شما ممنونيم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:27  توسط يوسف عارفي بيگ  | 

سلام

به نام آن­کس که همه چیز از اوست

حاجی­عزیز و استاد گرانقدر سلام

امید­وارم که در پناه معبود متعال و عنایات امام رئوف­غریبان، خود و خانوادۀ گرامی سالم باشید و زندگی، هم­چنان از گرما، صمیمیت و نشاط لبریز باشد. استدعادارم هراز چندگاهی که خدمت حضرت می­رسید و همین­طور در حالات خوش معنوی و لحظات ناب اتصال به بی­نهایت، نیم­نگاهی ـ ولواندک ـ بمانیز داشته باشید که این بهترین لطف ممکن نسبت بما خاکیان خسپیده در این بسیط است.

حاجی جان! آنچه را که قرار بود خدمت بفرستم (بپوستانم) با تأخیری زیاد انجام پذیرفت و از بابت تأخیر ـ که لازمۀ تنبلی تنبل است ـ با تمام وجود عذر خواهی می کنم و انتظار عفو و اغماض از ساحت عالی را دارم و اگر نتوانیستید بگذریدوعفوکنید، زورتان به­کمرتان، دست­تان به اینجا که نمی­رسد!

به­هرروی، تصور کردم که فرستادن آنها بدون «مدخل» خیلی دل­چسپ نباشد لذا این سطور که از نظر مبارک می گذرد به این عنوان سیاه گردید تا هم ـ ان­شاءالله ـ «مرسولات» جالب و دل­نشین شود و هم نسبت به حساسیت­های خیر خواهانۀ شما نسبت به این­جانب که همیشه به شکل استادانه و ماهرانۀ در لفافۀ تشویق و شاید هم به نیت به راه انداختنم، ابراز شده است، پاسداشتی باشد. زیرا که پای ملخ نهایت وسع او به پیشگاه سلیمان است.

این مدخل در دو بخش سامان گرفته است. بخش  اول را بهتر دیدم که به بیان گوشه­ای از احوالات برخی از دوستان اختصاص دهم به این امید که به مذاق حضرت­عالی خوشتر و گواراتر آید و امید وارم که چنین آید.

جناب آقای شریفی ـ خداوند به لطف و کرم خویش هدایتش کند ـ هوش هوش­ربای در اندوختن مال و جمع پول دارد و می تواند برای این آیۀ مبارکه: «الَّذِى جَمَعَ مَالاً وَعَدَّدَهُ*يَحْسَبُ اَنَّ مَالَهُ اَخْلَدَهُ» (الهمزه/2-3) مصداق نرمالی باشد. لذا اگر دل در گرو محبتش دارید وعظ و اندرز خود را مضایقه نفرمایید تا ـ زبانم لال ـ به سرانجام مصادیق آیه گرفتار نیاید. از شما چه پنهان، گاهی از خود شگفت­زده می­شوم که اورا، به دوستی گزیده­ام و تا به­حال تحمّلش کرده­ام! جدّی­ نگیری ‌آ.

و آقای سبحانی ـ رحمۀالله علیه ـ از سر خرشیطان پایین آمده، از عادات سابق که لاینقطع بدون اینکه به مصاحبان نوبت دهد، حرف می زد و رهبران گروه­­ها را یا با تمجید و ستایش به اوج می برد و یا با ذم و نکوهش به حضیض می کشاند، اعتزال گزیده، و به درون­نگری و نوع تصوف روآورده، و به مقدار نه چندان­زیاد کم­گوی و گزیده­گوی شده است. و البته محفوظاتش از آیات و روایات چندان بدک نیست و تفاسیری که از آنها ارائه می دهد نیز به مقدار زیادی صوفیانه، عالمانه، جذاب و دل­نشین است.

اما جناب شیخ قربان فهیمی ـ خداوند عمرش دهد و توفیقاتش را مضاعف گرداند ـ که قربانش گردم از جنس دیگر است. ذوق سرشار ادبی او فروکش نکرده که هیچ، بلکه هم­چنان رو به بالندگی و تزایُد است و گاهی هم بیگی­نگی ملال آور. بیچاره وقتی آثار مطرح ادبی را بیبیند بویژه اگر از نوع شعر و رمان باشد به «له له» می افتد و دیوانه می­شود و تا نخریده است آرام نمی­گیرد. برخلاف جناب شریفی که خریدن کتاب را بدترین نوعی دیوانگی بنی بشر می پندارد. از این حرفها که بگذریم انسان خوش مشرب و گرم مجلسی است. ساعت­ها با او باشی ذرۀ احساس خستگی نمی­کنی.

اما بخش دوم در بیان انگیزه و وجهی نوشته­های است که ضمیمۀ این سیاهه خدمت می رسد.

الف) نامه به آقای اعرافی ... .

منشأ این اقدام علاقۀ وافرم به فلسفه و عرفان و به طور کلّی علوم نظری و انتزاعی است. و معتقدم که تعلیم و تعمیق علوم نظری و ترویج و توسعۀ تعقل و تأملات فلسفی حد اقل در میان نخبگان یک جامعه، به اصلاح فرهنگ و اصلاح فرهنگ به پیشرفت­های مادی و معنوی آن جامعه می­انجامد. منظورم از تأملات فلسفی، مطلق خرد ورزی و به کار گرفتن صحیح موهبت عقل در زندگی، پیش آمدها و مسایل آن است. نه حفظ و بَلغور یکدسته قواعد و مسایل خاص که به عنوان فلسفه معروف است. و مستحضرید که هیچ فرهنگی نمی­­تواند ادعای پیراستگی از خرافات و موهومات را داشته باشد چنانکه هیچ جامعۀ نمی­تواند وجود جریان­ها و افراد پرمدعا و جزم­گرا را که با فریفتن عامۀ مردم به دنبال اعمال عقاید انحرافی و دست یافتن به امیال خود است، منکر باشد که مانع بزرگ تحوّل و تطوّر فکری و به تبع پیشرفت­های مادی و معنوی است. در چنین فضایی ضرورت ترویج و توسعۀ تعقل و تأملات فلسفی، تعمیق باورها و تبیین صحیح آموزه­های دینی برای پالایش فرهنگ از موهومات، دین از خرافات و جامعه از خطر انحراف جزم­گرایان، تردید ناپذیر و واضح است.

ب) گزارش ... .

این گزارش برای کلاس روزنامه­نگاری تهیه شده بود رفتن به این کلاس­ها بر اساس این اعتقاد است که در دنیای مدرن، نباید چانته­ای دانش آموختگان دینی از ابزار مدرن تبلیغ و ترویج و فوت و فن­های آن، تهی باشد و روزنامه به عنوان یک رسانه­ای مدرن قابلیت خوبی برای بیان و تبیین معارف و آموزه­های دینی دارد.

ج) نقش متحجران ... .

این نوشته گرچند برای مؤسسۀ نهج البلاغه نوشته شده بود ولی در واقع پاسخی بود به دغدغۀ شخصی خودم، زیرا در جامعۀ زندگی می­کنیم که حتی آنانکه به روشن فکر و آزاد اندیش معروف است و با این عناوین شناخته و یاد می­شوند به شدت گرفتار تحجر است و عجیب­تر این است که آنانکه مذهبی­تر می­نمایند، متحجر­تر و خشک­تر است. در چنین حالی مایل بودم، نظر و موضع امیر مؤمنان را به عنوان درخشند­ه­ترین  چهرۀ بعد از پیامبر (ص) نسبت به تحجر و متحجران بدانم و این نوشته، از کار بسیار ناقص و شتابزده متولد شد و چه بسا فهمم درست نباشد. والسلام.

تا فرصت و توفیق دوباره ... .

21/6/1386ش.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:23  توسط يوسف عارفي بيگ  | 

رموز جاودانگی قرآن کریم

رموز جاودانگي قرآن كريم

اشاره

يكي از ويژگي­هاي قرآن جاودانگي آن است و مراد از جاودانگي اين است كه قرآن به زماني خاص، يا ملت و گروهي ويژه اختصاص ندارد و با تمام اقوام و ملل و زبان­ها و مليت­ها به گفت­وگو مي­پردازد و پيام و گفتار خداوند را در دسترس مستقيم­شان قرار مي­دهد. «قرآن براي هدايت جهانيان نازل شده تا آنان رابه ضروريات اعتقادي، اخلاقي و عملي راهنمايي كند و معارف نظريي را كه بيان كرده، حقايقي است كه به حالت خاص و زمان مشخص اختصاص ندارد و هر فضيلت يارذيلتي را كه ياد كرده يا حكم عملي را تشريع نموده، به فرد خاص و عصر معيني مقيد نيست؛ چون تشريع عام است».[1]

بازار بحث و گفت­وگو ازاين ويژگي قرآن كريم مدتي است كه با به روي پرده آمدن نظرياتي چون: «بسط تجربه­ي نبوي» و «قبض و بسط تئوريك شريعت» و «بازتاب فرهنگ زمانه در قرآن» كه به نوعي جاودانگي قرآن يا حد اقل پاره­ي تعليمات آن را زير سؤال مي­برد، رونقي بيشتري گرفته است، ­ ولي به هيچ­عنوان، نوپديد نيست؛ بلكه چنانكه ازاحاديث و روايات كه درلابلاي بحث خواهد آمد، برمي­آيد، ازهمان قرون اوليه مطرح بوده است.

اين نوشته درصدد رد و ابطال نظرياتي كه به نوعي جاودانگي قرآن كريم و تعليمات آن ر ازير سؤال مي­برد، نيست (در نوشته­ي ديگري ازسوي نگارنده، ­­اين كار انجام شده است)؛ بلكه سعي، اين است كه پاره­اي از رموز و اسرار يا عوامل جاودانگي بررسي شود و در حد وسع زماني و علمي، به اين سؤال كه رمز جاودانگي قرآن در چيست و چه عناصر و ويژگي­هايي آن را جاودانه ساخته است؟ پاسخ گفته شود و برخي از اسرار و ويژگي­هايي كه سبب جاودانگي قرآن شده است، بسيار گذرا و مختصر تحليل و تبيين گردد؛ از اين رو از ويژگي­هايي چون: عمق و ژرفا، هم­سويي با فطرت انساني، هماهنگي با عقل، خاتميت قرآن، محتواي مشتمل بر حقايق ثابت و مصونيت از تحريف؛ چون به نظر مهم­تر مي­آمد بحث شده است. منتها به برخي، مانند«عمق وژرفا» باتوجه به حجم­ اين ­نوشته به دليل بگومگوهاي­ كه وجود­ دارد، بيشتر ­توجه شده ­است؛ گرچه به هيچ عنوان اداي­ حق­ نگرديده ­است

الف) عمق و ژرفا

بيانات قرآن در نگاه بدوي ساده و همه­فهم جلوه مي­كند؛ اما تدبر و تفكر در آن، پرده از عمق و ژرفناي كران­ناپيدايش برمي­دارد و روشن مي­سازد كه قرآن از سطوح و لايه­هاي متعدد معنايي برخوردار است و شناخت لايه­ها و سطوح دروني آن از بسياري از افهام بالاتر است. اين ويژگي همان «ظهر و بطن» داشتن قرآن كريم است و بر اساس اين گفته­ي پيامبر(ص):

«هيچ آيه­اي از آيات قرآن بدون ظهر و بطن نيست»،[2] در سراسر قرآن و در تمام آيات، جاري و ساري است؛ «قرآن از نظر معنا، مراتب مختلفي دارد، مراتب طولي كه مترتب و وابسته به يكديگر است و همه­ي آن­ها در عرض واحد قرار ندارند تا كسي بگويد: اين مستلزم آن است كه يك لفظ در بيشتر از يك معنا استعمال شده و استعمال لفظ در بيشتر از يك معنا صحيح نيست و يا ديگري بگويد: از باب لوازم متعدد براي ملزوم واحد است، نه، بلكه همه­ي آن معاني، معاني مطابقي است و لفظ آيات بر آن معاني به صورت مطابقي دلالت دارد، چيزي كه هست، هر معنايي مخصوص به افق و مرتبه­اي از فهم ودرك آدمي است».[3]

قرآن از جهت داشتن سطوح گوناگون معنايي و اين كه اسرار و حقايق بسياري از آن، تا حال از دسترس افهام به دور مانده، مانند طبيعت است؛ همان­گونه كه در طبيعت، كشف اسراري ناپيدايي درون هريك از پديده­هاي طبيعي سال­ها و قرن­هاي متمادي تعمق، تكاپو و تحقيق را به همراه داشته است و هرچه علم پيش مي­رود، افق­هاي ناگشوده بيشتر پديدار مي­گردد، قرآن نيز چنين است. هرچه كه توفيق دستيابي به بطون قرآن و لايه­هاي زيرين معنايي آن بيشتر باشد، فهم و درك اين حقيقت كه عمق و ژرفاي قرآن، كران­ناپيداست، روشن­تر است؛ از اين رو است كه امير مؤمنان(ع) از قرآن به عنوان: «دريايي كه ژرفايش ناپيدا و دست نايافتني است»[4] ياد مي­كند و در بيان ديگري قرآن را به دريا، چشمه­سارها و آبشخورهايي مانند مي­كند كه برداشتن، كشيدن و گرفتن آب از آن­ها اندك تغييري در آبشان ايجاد نمي­كند و به ته نمي­كشاند. «قرآن، دريايي است كه بردارندگان آب، آن را خشك نگردانند و چشمه­سارهاست كه آب كشندگان، آب آن را به ته نرسانند و آبشخورهاست كه درآيندگان آب آن را كم نكنند».[5]

توصيف قرآن به اين اوصاف بيانگر عمق و ژرفاي شگفت­انگيز قرآن و سطوح مختلف معنايي آن است و مي­رساند كه علوم و معارف قرآن، پايان­ناپذير است و هرچه از آن برگيرند كاستي نمي­يابد و تا دامنه­ي قيامت حقايق و معارف تازه براي انديشمندان و پويندگان راه خدا دارد. «ظاهر قرآن زيبا و باطنش ژرف و ناپيداست، عجايب آن سپري نگردد و غرايب آن به پايان نرسد»،[6] ناپيدايي باطن قرآن و همانندي آن بادرياي عميقي كه عمقش ناپيدا و دست نايافتني است، دليلي وجود اسرار و دقايق ناپيدايي در قرآن است كه فراتر از انديشه­هاست و با انديشه نمي­توان به آن ساحت­ها راه يافت؛ بلكه هركس به اندازه­ي طهارت روح و وسعت وجودي خود به آن اسرار و دقايق راه مي­يابد:

﴿إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ﴾، ﴿فِى كِتَابٍ مَّكْنُونٍ﴾، ﴿لاَّ يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ﴾[7]: «همانا كه آن، قرآن كريمي است، كه در كتاب محفوظي جاي دارد، و جز پاكان نمي‏توانند به آن دست زنند [دست يابند]».

وجود اين ويژگي درقرآن و برخورداري قرآن از اين خصوصيت موجب شده است كه آيات زيادي با تعبيرها و بيان­هاي مختلف به تدبر و تفكر در قرآن و آيات آن، فرا بخواند و بر آن تأكيد كند: ﴿اَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ اَمْ عَلـٰي قُلُوبٍ اَقْفَالُهَا﴾[8]: «آيا آن­ها در قرآن تدبّر نمي‏كنند، يا بر دل­هايشان قفل نهاده شده است؟» و ﴿كِتَابٌ اَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِّيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ وَلِيَتَذَكَّرَ اُوْلُوا الاَلْبَابِ﴾[9]: «اين كتابي است پربركت كه بر تو نازل كرده‏ايم تا در آيات آن تدبّر كنند و خردمندان متذكّر شوند» و ﴿اَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفاً كَثِيراً﴾[10]: «آيا درباره قرآن نمي‏انديشند؟! اگر از سوي غير خدا بود، اختلاف فراواني در آن مي‏يافتند».

برخي از سور و آيات از چنان عمقي برخوردار است كه روايتي، مخاطب آن­ها را تنها مردان متعمق و ژرف­انديش در آخرالزمان مي­داند: «چون خداوند متعال مي­دانست در آخرالزمان مردمان ژرف­انديش پديد خواهد آمد، سوره­ي توحيد و شش آيه­ي نخست سوره­ي حديد را براي آنان فرو فرستاده است».[11]

برخورداري از عمق و ژرفا از اين جهت به قرآن دوام و جاودانگي مي­دهد كه انديشمندان در هيچ عصري، معارف و مفاهيم آن را پايان يافته نمي­دانند و با گذشت هر عصري خود را نيازمند كاوش هرچه بيشتر در قرآن و معارف آن مي­بينند؛و­از اين رو كه افق معارف قرآن ژرف و دور از دسترس است، انديشمندان هماره خود را در برخورد با قرآن تشنه مي­يابند و احساس مي­كنند براي رفع عطش خودبايد پيوسته از زلال معارف آن بهره گيرند و پيداست كه اگر قرآن اين عمق را نمي­داشت پس از گذشت روزگاري با به دست­آمدن كرانه­هاي معارف آن، ديگر به كناري گذاشته مي­شد و هرگز حضور فعال و پويا در جوامع بشري نمي­داشت.

اين مطلب از ترتب «لاَ تَفْنَى عَجَائِبُهُ، وَلاَتَنْقَضِي غَرَائِبُهُ» بر «وَبَاطِنُهُ عَمِيقٌ» در سخنان امير مؤمنان(ع) استفاده مي­شود و مي­رساند كه منشأ سپري نگرديدن شگفتي­ها و به پايان نرسيدن غرايب قرآن، عمق باطن قرآن است و همين خصوصيت موجب جاودانگي آن.

چنان كه از مجموع اوصافي كه در اين بيان امير مؤمنان(ع) براي قرآن آمده اين مطلب قابل استفاده است: «قرآن نوري است كه چراغ­هاي آن فرونميرد، چراغي كه افروختگي­اش كاهش نپذيرد، و دريايي كه ژرفاي آن، كس نداند، راهي كه پيمودنش رهرو را به گمراهي نكشاند و پرتوي كه فروغ آن تيرگي نگيرد و فرقاني كه نور برهانش خاموش نشود و تبياني كه اركانش ويراني نپذيرد ... پس قرآن معدن ايمان است و ميان­جاي آن، و چشمه­سار دانش است و درياهاي آن ... و دريايي است كه بردارندگان آب آن را خشك نگردانند، و چشمه­سارهـاسـت كـه آب كشندگان، آب آن را به ته نرسانند و

آبشخور­هاست كه در آيندگان آب آن را كم نكنند».[12]

ابن ميثم در شرح اين كلمات مي­گويد: مراد از جمله­ي «بحر لايدرك قعره» اين است كه اسرار و حقايق قرآن از عمقي برخوردار است كه دست افهام به آن نمي­رسد و پاي عقول از رسيدن به ژرفاي آن حقايق و اسرار لنگ است؛ چنان كه جملات «و بحر لاينزفه المستنزفون» و «عيون لاينضبها الماطحون» و «مناهل لايغيضها الواردون» استعاره از اين است كه فوايد و مقاصدي كه از قرآن استنباط مي شود بي نهايت است.[13]

بر­اين­اساس،­چون حقايق­ و اسرار قرآن آنچنان عميق است كه دست افهام از رسيدن به آن كوتاه و پاي عقول از گذار به آن سرا لنگ است و فوايد و مقاصدي كه از قرآن به دست مي­آيد آن­چنان بي­شمار و اندازه است كه سر به بي­نهايت مي­سايد، پس­، «نوري است كه چراغ­هاي آن خاموشي ندارد و افروختگي­اش كاهش نمي­پذيرد و فروغش تيرگي نمي­گيرد و...»[14] و اين همان جاودانگي مترتب بر عمق و ژرفاست كه سخن در آن است.

توهم ناسازگاري عمق و ژرفا داشتن قرآن با نور و برهان بودن آن

قرآن، خود را به عنوان «تبيان لكل شيء»[15]: ﴿وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِّكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَي لِلْمُسْلِمِينَ﴾: «و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه­چيز، و مايه هدايت و رحمت و بشارت براي مسلمانان است» ، «برهان»: ﴿يَا اَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ﴾[16]: «اي مردم! دليل روشن از طرف پروردگارتان براي شما آمد» و «نور»: ﴿وَاَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُوراً مُّبِيناً﴾[17]: «و نور آشكاري به سوي شما نازل كرديم» و ﴿قَدْ جَاءكُم مِّنَ اللهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُّبِينٌ﴾[18]: «از طرف خدا، نور و كتاب آشكاري به سوي شما آمد»؛ معرفي مي كند. برهان به چيزي گفته مي­شود كه روشن باشد و هيچ­گونه تيرگي و ابهامي در آن نباشد؛ از اين رو دليل ظاهر و باهر كه در اداي رسالتش گويا و قطعي باشد، برهان ناميده مي­شود؛ چنان كه نور آن است كه خود، روشن، و روشني­بخش باشد و نور و برهان بودن قرآن در صورتي صادق است كه هم معارف آن روشن و مصون از ابهام و تيرگي باشد و هم مخاطبان خود را از هرگونه تيرگي و تاريكي برهاند و براساس اين اوصاف و ويژگي­ها بايد قرآن، ظاهر و روشن و معارفش سهل­الوصول وهمه فهم باشد و هيچ­گونه تيرگي و مشكلي در به دست آوردن معارف و مقاصد آن وجود نداشته باشد و اين با بيان پيش گفته كه براي قرآن عمق و ژرفايي اثبات مي­نمود كه فهم معارف و مقاصد آن را در برخي موارد به دليل اشتمال بر آن ويژگي، مشكل و دست نايافتني قلمداد مي­كرد؛ سازگار نيست.

براي پاسخ گفتن به اين سخن ذكر چند نكته ضروري است:

1ـ در روايات اين نكته بارها تكرار و تأييد شده است كه قرآن علاوه بر ظاهر بطوني دارد: «ان للقرآن ظاهراً و باطناً»[19] و در برخي روايات هفت بطن در برخي ديگر هفتاد بطن براي قرآن ذكر شده است[20] و به گفته­ي بسياري از انديشمندان، مقصود از هفتاد بطن و مانند آن، كثرت بطون است نه آن كه عدد مخصوصي در نظر باشد.[21] بنابراين قرآن ظاهري دارد و باطني و ظاهر قرآن همان معنايي است كه در دسترس همه است و همگان مي­توانند پس از تلاوت يا استماع، با تعقل و تفكر به آن دست يابد و همين معناي ظاهري در عين اين كه خود، متعلق اراده است، نماد براي معاني باطنيي است كه نمي­توان آن­ها را جز از اين طريق بيان كرد. «بيانات قرآن مجيد نسبت به بطوني كه دارند، جنبه­ي «مثل» به خود مي­گيرد؛ يعني نسبت به معارف الهيه­اي كه از سطح افهام عاديه بس بلندتر و بالاتر مي­باشد، مثل­هايي هستند كه براي نزديك كردن معارف نامبرده، به افهام زده شده است».[22] از اين رو تمامي بيانات قرآن جنبه­ي مثل و نماد دارد، «همه­ي بيانات قرآني نسبت به معارف عاليه كه مقاصد حقيقي قرآنند، امثال مي­باشند».[23] و اين معاني تماماً از كلام اراده شده و به گونه­اي است كه معناي ظاهري، معاني باطني را و بالعكس، معاني باطني معناي ظاهري را طرد و نفي نمي­كند.

2ـ قرآن كريم حبل الهي است و مرحله­ي نازله­ي آن در كسوت واژگان گويشي زبان عربي ظهور و بروز يافته است و خداوند براي انتقال مقاصد خود اين قالب واژگاني را استخدام نموده، از ادبيات و قواعد زباني، زبان عربي بهره برده است و در سخن گفتن سطح دريافت عامه مردم را لحاظ نموده، و به گونه­اي سخن گفته است كه براي آنان غريب، ­نامفهوم و نامأنوس نباشد. بايد هم­چنين باشد؛ زيرا مخاطب قرآن عموم مردم است و قرآن براي هدايت همه نازل شده است، پس بايدهمه فهم باشد؛ ولي وجود ويژگي­هايي چون برخورداري از يك رشته حقايق و معاني فراحسي و فرامادي، وجود تأويلات و متشابهات و جنبه­ي تمثيلي داشتن آن نسبت به بطوني كه دارد؛ قرآن را از هم­سطحي با افهام عادي و آلوده به آلودگي­هاي مادي و همانندي با كلام بشري برتر و بالاتر مي­دارد؛ از اين رو، براي در دسترس فهم قرارگرفتن معارف غيبي، چاره­اي جز اين نبوده است كه با استفاده از قالب زباني و ساخت­هايي چون تشبيه، مجاز، كنايه، استعاره، تمثيل، ظهر و بطن، آن معارف بلند را كه بسي وسيع­تر و بالاتر از اين قالب­هاست، در سطوح مختلف و ساحت­هاي گوناگون به صورت چندلايه و

چندسطحي و تودرتو، عرضه كند.

3ـ عمق و ژرفا و بطون داشتن و برخورداري ازسطوح و مراتب مختلف، غير از ابهام، تيرگي، «لغز» و معماست كه در مقابل نور و برهان است. قرآن در عين اين كه كتاب عميق و داراي بطون­است، نور و برهان است؛ زيرا محتواي ضروري و لازم قرآن در دسترس فهم ودرك همگان قرار دارد و هيچ مطلبي نيست مگر آن كه توسط مجموعه­اي آيات مربوط به آن روشن و واضح شده است و عمل و اعتقاد به آن مقداري كه روشن است نوري مي­شود براي صعود به فهم مرتبه و سطح بالاتر؛ بنابراين بيان معارف غيبي و فراحسي در قالب زبان بشري با اين كه آن معارف بسي وسيع­تر و بالاتر از اين قالب­ها بوده است، سبب شده كه بيانات قرآن جنبه­ي «مثل» به خود بگيرد و داراي سطوح، بطون و لايه­هاي تودرتو گردد؛ ولي اين، موجب نشده كه قرآن از نور و برهان بودن بيفتد و در ابهام و تيرگي فرورفته، جنبه­ي لغز و معما به خود گيرد؛ زيراچنانكه گفته شد، محتواي لازم و ضروري قرآن براي همگان قابل درك و فهم است و تمام مطالب مورد نياز از مجموعه­ي آيات مربوط، به روشني قابل استخراج. و همين­طور، عمل و اعتقاد به آن مقدار واضح و تدبر و تفكر در جايي كه كارآيي داشته باشد سبب صعود به فهم مرتبه و سطح بالاتر، تا برسد به مراحلي كه با فكر عادي بشري قابل دريافت نيست. «قرآن كريم مراتبي دارد و بعضي از مراحل بلند آن در دسترس فكر و علم حصولي صاحب نظران نيست؛ زيرا كه آن مرحله از سنخ مفهوم و ماهيت و تصور تصديق نيست. اين مراحل، با فكر عادي بشر قابل دريافت نيست مگر آن كه خود انسان عروج كند و به آن موطن رفيع برسد و حقيقت قرآن را در آن مقام شامخ بيابد».[24] پس قرآن در هرصورت نور و برهان است، هم نسبت به آن­چه كه در دسترس درك همگان است و آن همان مقدار ضروري و لازم است هم نسبت به آن­چه كه در پرتو عمل و اعتقاد و تفكر و تدبر به دست مي­آيد. از اين گذشته، بسياري از معارف، فوايد و مقاصد قرآن در زمينه و زمانه­ي خاص، بهتر قابل دريافت است و تا آن زمينه و زمانه فراهم نباشد آن فوايد و مقاصد نيز به خوبي درك و دريافت نمي­گردد؛ زيرا قرآن براي تمام افراد بشر در تمام زمان­ها و سخني كسي است كه از علم و قدرت بي­نهايت بهره­مند است و چنين كسي اگر سخني بگويد كه همگان را مفيد افتد، قطعاً علاوه بر توجه به شرايط مخاطبان حاضر، شرايط مخاطبان بعدي را نيز لحاظ مي­كند و مورد توجه قرار مي­دهد و متناسب باهمه­ي مخاطبان در تمام اعصار سخن مي­گويد؛ از اين رو امام صادق(ع) فرمود: «خداوند قرآن را براي زمان و قوم خاصي قرار نداده است و لذا در هر زماني تازه و تا روز قيامت در نزد هر قومي با طراوت و شاداب است».[25]

ب) هم­سويي با فطرت

فطرت از ماده «فَطَرَ» است و اصحاب لغت آن را به معناي شكافتن،[26] گشودن و ابراز آن،[27] ابتدا و اختراع،[28] شكافتن از طول، ايجاد و ابداع،[29] گرفته است. «فطرت از ماده­ي «فَطَرَ» به معناي به وجود آوردن از عدم محض است و فطرت بر وزن «فِعلَه» به معناي نوعي ويژه و نحوه­ي خاصي از خلقت و آفرينش است».[30] «فطرت به معناي سرشت خاص و آفرينش ويژه­ي انسان است و امور فطري، يعني آن­چه كه نوع خلقت و آفرينش انسان اقتضاي آن را داشته و مشترك بين همه­ي انسان­ها باشد».[31]

ويژگي­هاي فطرت و تفاوت آن با غريزه و طبيعت

فطرت به معناي عام شامل طبيعت نيز مي­شود و هر موجودي طبيعي، از آن جهت كه مفطور خداوند است، داراي فطرت است؛ ولي فطرتي كه در قرآن براي انسان مطرح است آن سرشت خاص و آفرينش ويژه­اي است كه او را از بقيه مخلوقات متمايز مي­سازد و اين فطرت به روح مجرد او برمي­گردد كه در مقابل طبيعت و بدن مادي قرار دارد و غير از غريزه است كه در حيوانات و در انسان در بعد حيوانيش يافت مي­شود و انسان به وسيله­ي فطرت به اين معناست كه فراطبيعي را فهم و درك مي­كند و به ربوبيت خدا اعتراف دارد و نسبت به خداوند، كمال نامحدود و هستي محض، كشش و گرايش دارد. فطرت به اين معنا داراي ويژگي­هايي است:

1ـ امور فطري مقتضاي آفرينش انسان است و اكتسابي نيست؛ يعني معرفت و بينش فطري و گرايش­هاي عملي انسان در نهاد او تعبيه شده و از بيرون نيامده است.

2ـ تغيير پذير نيست؛ بلكه هماره ثابت و پايدار است؛ گرچه شدت و ضعف مي­پذيرد.

3ـ فراگير و همگاني است و در تمام انسان­ها يافت مي­شود؛ زيرا حقيقت هر انساني با اين واقعيت سرشته شده است.[32]

دين فطري انسان است

دين مجموعه عقايد، اخلاق و احكام است و بر اساس قرآن، اين مجموعه خواسته­ي فطرت است و لذا پس از استدلال براي اثبات مبدأ و ضرورت معاد مي­گويد: ﴿فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَةَ اللهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ اَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ﴾[33]: «چهره­ي جانت را به سمت دين الهي (مجموعه معارف و قوانين) كه حنيف است متوجه نما و استوار بدار و اين دين همان فطرتي است كه خداوند مردم را با آن سرشته است»؛ بنابراين دين كه همان اسلام است،[34] و غير از اسلام پذيرفته نيست،[35] پاسخ مثبت به نداي فطرت است نه تحميل بر فطرت و لذا قرآن خود را در آيات متعدد به عنوان تذكره معرفي مي­كند: ﴿إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرَي لِلْعَالَمِينَ﴾[36]: «اين قرآن جز تذكري براي جهانيان نيست». ﴿كَلاَّ إِنَّهَا تَذْكِرَةٌ﴾[37]: «اين قرآن تذكر و يادآوري است». ﴿فَمَا لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ﴾[38]: «چرا آن ها از تذكر (قرآن) رويگردانند؟». تذكره بودن به اين معناست كه خطوط كلي معارف دين در نهان بشر و فطرت اوست و قرآن كه همان وحي الهي است مي­كوشد، فطرت انسان را شكوفا و بيدار كند و آن­چه را كه در نهان و جان او سرشته شده، يادآوري كند: «اعتقاد به خداي يكتا و اشتياق به معاد و قيامت و جهان ابد، و شوق ارتباط بين خلق و خالق كه همان وحي و نبوت و رسالت و پيك الهي است در روح و جان و فطرت بشر نهفته، و اثر مهم وحي و نبوت آن است كه اولاً انسان رابه ذخاير نهفته­اش آگاه مي­كند و ثانياً راه رسيدن به آن اهداف والا و كمال­هاي مطلق و نهايي را ارائه مي­دهد و پرده­هاي غفلت را كه در اثر اشتغال به طبيعت بر روي فطرت بشر نشسته كنار مي­زند و به عهد ديرين الهي­اش توجه مي­دهد».[39]

پس اصول معارف قرآن، كه همان خطوط كلي دين است در فطرت تمام انسان­ها نهفته است و قرآن براي شكوفاي فطرت و يادآوري آن­چه كه در نهان آدمي است از جانب خداوند نزول يافته است و چون فطرت انسان­ها هماره ثابت، پايدار و زوال ناپذير است، چنان كه در ويژگي­هاي فطرت گفته شد، پس قرآن و تعاليم آن كه هم­سوي با فطرت و تذكر و يادآوري اوست، پايدار و جاودانه است.

ج) هماهنگي باعقل

در قرآن كريم، ادعا به همراه دليل و دعوت در سايه­ي برهان است؛ بدين جهت خداوند آن را «نور و برهان» ناميده است: ﴿يَا اَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَاَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُوراً مُّبِيناً﴾[40]: «اي مردم، در حقيقت براي شما از جانب پروردگارتان برهاني آمده است و ما به سوي شما نوري تابناك فروفرستاديم». برهان چنانكه گفته شد، به معناي ظهور و آشكارگي است و به چيزي كه روشن و بدون ابهام و تاريكي باشد گفته مي­شود و به دليل گويا

و قطعي به جهت ظاهر بودنش در اثبات مطلوب برهان مي­گويد.[41]

قرآن برهان است. به اين معني كه هم از نظر شكل و قالب بيان به صورت برهاني و روشن است و هم تمام تعليمات و گفته­هاي او همراه با دليل و برهان و هماهنگ با عقل است؛ از اين رو مي­بينيم كه مكرراً به تعقل، تفكر و تدبر در تعليمات و گفته­هاي خود فرا مي­خواند و در مواردي فهم و درك گفته­هاي خود را ويژه­ي عقلاي عالم مي­داند: ﴿وَتِلْكَ الاَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلاَّ الْعَالِمُونَ﴾[42]: «اين­ها مثال­هايي است كه ما براي مردم مي‏زنيم، و جز دانايان انديشمند آن را درك نمي‏كنند».

بنابراين، قرآن، هماهنگ و هم­سو باعقل و بلكه سبب بالندگي و تهذيب اوست؛ زيرا او كتاب هدايت انسان است و او را در تمام ابعاد وجودي و استعدادهاي نهفته در وجودش راهبر و هاديست و عقل به عنوان برترين داشته­ي انسان در زير چتر هدايت و رهبري قرآن قرار دارد و گويا پاره­اي از آيات براي اين مقصود و به جهت پرورش و بالندگي فكر وعقل انساني، منظور و تنظيم شده است و بلكه بر اساس برخي از آيات، نزول قرآن براي تعليم انسان و ترويج و توسعه­ي تفكر و تعقل و پرورش آن دو، دانسته شده است: ﴿وَاَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ﴾[43]: «و ما اين ذكر [قرآن‏] را بر تو نازل كرديم، تا آنچه به سوي مردم نازل شده است براي آنها روشن سازي و شايد انديشه كنند». ﴿وَتِلْكَ الاَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ﴾[44]: «اين­ها مثال­هايي است كه براي مردم مي‏زنيم، شايد در آن تفكر و انديشه كنند». ﴿إِنَّا اَنزَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ﴾[45]: «ما قرآن عربي نازل كرديم، باشد كه تعقل و انديشه كنند».

در اين دسته از آيات غايت انزال قرآن و زدن مثل­هاي قرآني، تفكر و تعقل دانسته شده است و مي­رساند كه هدف قرآن، مثل­ها و تعليمات آن، عاقل و متفكر نمودن انسان است و لذا تا دامنه­ي رستاخيز، بشر نيازمند او و او قائم به هدايت انسان است، و اين يعني جاودانگي.

د) خاتميت قرآن

قرآن كريم آخرين كتاب آسماني است كه در معيت و همراهي خاتم پيامبران(ص) بر بشر نازل شده است و به دليل اشتمال بر بالاترين معارف و برترين اصول و قواعد حيات­بخش و انسان ساز، مي­تواند براي هميشه هدايت وسعادت انسان را تضمين كند؛ پس كتاب و شريعتي بعد از آن نخواهد بود؛ زيرا هدف از انزال كتب و وحي، هدايت و راهنماي انسان و پاسخ­گويي به نيازهاي اوست. در صورتي كه اين هدف تأمين باشد و كتابي بتواند براي هميشه پاسخ­گوي نيازهاي او، و سامان بخش اجتماعات انساني باشد، نياز به كتاب و شريعت ديگر نيست؛ بنابراين قرآن خاتم كتب آسماني، كامل­ترين آن­ها و نسخه­ي هدايت جاودانه است.

هـ) محتواي مشتمل بر حقايق ثابت

قرآن كتابي است كه حقايق عالم و نظام حاكم بين آن حقايق را بيان و تبيين مي­كند. اين حقايق، ثابت و غير متغيير است. به عنوان مثال فطرت انساني يكي از اين حقايق است كه قرآن به بيان او و تبيين يك سري حقايقي كه موجب بيداري و زنده شدن آن، مي­شود، قيام كرده است ؛چنانكه از حقايقي مانند مبدأ،صفات وافعال او، معاد، نبوت و... و نظام و روابط حاكم بين آن­هاسخن گفته است و همه اين حقايق ثابت، تغيير ناپذير ومحتواي قرآن است. وقتي كه محتواي قرآن حقايق ثابت باشد، نتايجي دارد:

1ـ اين كه قرآن هيچ­گاه كهنه نمي­شود و تازه است، از اين رو امام صادق(ع) در پاسخ اين سؤال كه چرا قرآن با تكرار، درس و نشر كهنه نمي­شود بلكه تازه­تر مي­شود؟ فرمود: «براي اين كه خداوند آن را براي زمان خاص و قوم خاص قرار نداده است و لذا در هر زماني جديد و در نزد هر قومي تازه است».[46]

2ـ جاودانه و هميشگي است؛ زيرا وقتي كه چيزي كهنه نشد و هميشه تازگي و طراوتش محفوظ بود، ماندني و جاودانه است، به همين جهت امام باقر(ع) پرتوافكني جاودانه قرآن را به پرتوافكني جاودان ماه و خورشيد مانند مي­كند و مي­گويد: «قرآن همانند خورشيد و ماه هميشه در جريان است».[47]

و) عصمت و عدم تحريف قرآن

قرآن كتابي است كه در مصاحبت حق نزول يافته «ما قرآن را به حق نازل كرديم و به حق نازل شد»؛[48] يعني هم خدا حق گفت و هم رسول او حق يافت؛ زيرا «او كتابي است قطعاً شكست ناپذير كه هيچ باطل، نه از پيش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمي­آيد؛ چرا كه از سوي خداوند حكيم و شايسته ستايش نازل شده است»؛[49] يعني نه از داخل دچار انحراف است؛ زيرا كه «قرآني است فصيح و خالي از هرگونه كجي و نادرستي»[50] و «خداوند كتابي را بر بنده­اش نازل كرد، و هيچ­گونه كژي در آن راه نداد؛ در حالي كه ثابت و قيم است»؛[51] و نه از بيرون چيزي و كسي مي­تواند در او كجي ايجاد كند و باطل را راه دهد؛ زيرا كه «همانا ما قرآن را نازل كرديم و خود از آن محافظت خواهيم كرد».[52] بنابراين قرآن از هرگونه نابساماني دروني و بيروني مصون است و هيچ­گونه اعوجاجي در او راه ندارد و لذا تا پايان دنيا قيم و هادي بشر است.

نتيجه

قرآن به عنوان «معجزه­ي ختميه» و به دليل داشتن عمق و ژرفاي شگرف، مشتمل بر معارف، فوايد و مقاصد نامتناهي است و مي­تواند در هر زمان و براي هر قومي پاسخ­گوي نيازهايشان باشد و هرآن­چه را كه براي «رشد» و راهيابي به هدايت لازم است، در اختيارشان نهد و به جهت هم­سويي و هماهنگي با فطرت انساني و عقل بشري و داشتن محتواي مشتمل بر حقايق ثابت و تغيير ناپذير، هميشه تازه و باطراوت باشد و هيچ وقت گرد كهنگي و فرسودگي دامن بلند او را نيالايد و همگان در هر عصري از نعمت­هاي معرفتي­اش استفاده برند و در هر زماني با گشوده شدن درهاي معارفش به روي عالمان و انديشمندان مستعد، پرسش­ها و نيازهاي انسان را پاسخ گويد و به سبب نداشتن هيچ­گونه انحراف و اعوجاج، هماره نقش هدايتگري­اش محفوظ و قائم به هدايت جوامع وافراد بشر باشد.


منابع ومآخذ:

 1- علامه طباطبايي، الميزان، قم، مؤسسه اسماعليان، 1371هجري شمسي.

2- علامه مجلسي، بحار الانوار، بيروت ، مؤسسه الوفاء ،1404.

3- نهج البلاغه، ترجمه دكتر شهيدي، تهران، علمي وفرهنگي، چاپ بيست­وپنجم، 1384.

4- فيض كاشاني، تفسير صافي، مشهد، دارالمرتضي للنشر، چاپ اول، بي­تا.

5- ابن ميثم، شرح نهج البلاغه، قم ، انوارالهدي ،1386هجري شمسي.

6- حر عاملي، وسايل الشيعه، قم، مؤسسه آل البيت، 1409هجري قمري.

7- جوادي آملي، قرآن در قرآن، قم، مركز نشر اسراء، چاپ دوم، 1378هجري شمسي.

8- ملاصدرا، مفاتيح الغيب، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1419.

9- علامه طباطباي، قرآن در اسلام، قم، انتشارات اسلامي، 1382.

10- محمدي ري شهري، ميزان الحكمة، قم، دارالحديث ،1422.

11- سيدمحمدمرتضي زبيدي، تاج العروس، بيروت، دارالهدايه، 1387هجري قمري.

12- ابوالحسين احمدبن فارسي بن زكريا، معجم مقايس اللغة، مكتب اعلام اسلامي، 1404هجري قمري، بي­جا.

13- اسماعيل بن حمار جوهري، صحاح جوهري، انتشارات اميري، چاپ اول، 1368هجري شمسي، بي جا.

14- راغب اصفهاني، مفردات راغب، مكتبه مرتضويه لاحياءالآثارالجعفريه، بي تا، بي جا.

15- جوادي آملي، فطرت در قرآن، قم، مكزنشراسراء، چاپ دوم، 1379.



[1]- علامه طباطبايي، الميزان، ج1، ص42

[2]- «و ما من آية الا و لها ظهر و بطن». [علامه مجلسي، بحار الانوار، ج23، ص197]

[3]- الميزان، ج3، ص64

[4]- «وَبَحْراً لاَ يُدْرَكُ قَعْرُهُ». [نهج البلاغه، ترجمه دكتر شهيدي، خطبه 189]

[5]- «وَبَحْرٌ لاَ يَنْزِفُهُ الْمُسْتَنْزِفُونَ، وَعُيُونٌ لاَ يُنضِبُهَا الْمَاتِحُونَ، وَمَنَاهِلُ لاَ يَغِيضُهَا الْوَارِدُونَ». [همان]

[6]- «وَإِنَّ القُرآنَ ظَاهِرُهُ أَنِيقٌ، وَبَاطِنُهُ عَمِيقٌ، لاَ تَفْنَى عَجَائِبُهُ، وَلاَتَنْقَضِي غَرَائِبُهُ». [همان، خطبه 18]

[7]- واقعه(56)، آيات79-77

[8]- محمد(47)، آيه24

[9]- ص(38)، آيه29

[10]- نساء(4)، آيه82

[11]- سئل عن السجاد(ع) عن التوحيد فقال: «ان الله عزوجل علم انه يكون في آخرالزمان اقوام متعمقون فانزل الله قل هو الله احد و الآيات من سورة الحديد الي قوله: عليم بذات الصدور، فمن رام و راء ذلك فقد هلك». فيض كاشاني، تفسير صافي، ج5، ص393

[12]- «ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْهِ الْكِتَابَ نُوراً لاَ تُطْفَأُ مَصَابِيحُهُ، وَسِرَاجاً لاَ يَخْبُو تَوَقُّدُهُ، وَبَحْراً لاَ يُدْرَكُ قَعْرُهُ، وَمِنْهَاجاً لاَ يُضِلُّ نَهْجُهُ، وَشُعَاعاً لاَ يُظْلِمُ ضَوْؤُهُ، وَفُرْقَاناً لاَ يُخْمَدُ بُرْهَانُهُ، وَتِبْيَاناً لاَ تُهْدَمُ أَرْكَانُهُ، وَشِفَاءً لاَ تُخْشَى أَسْقَامُهُ، وَعِزّاً لاَ تُهْزَمُ أَنْصَارُهُ، وَحَقّاً لاَ تُخْذَلُ أَعْوَانُهُ فَهُوَ مَعْدِنُ الاْيمَانِ وَبُحْبُوحَتُهُ، وَيَنَابِيعُ الْعِلْمِ وَبُحُورُهُ، وَرِيَاضُ الْعَدْلِ وَغُدْرَانُهُ، وَأَثَافِيُّ الاْسْلاَمِ وَبُنْيَانُهُ، وَأَوْدِيَةُ الْحَقِّ وَغِيطَانُهُ. وَبَحْرٌ لاَ يَنْزِفُهُ الْمُسْتَنْزِفُونَ، وَعُيُونٌ لاَ يُنضِبُهَا الْمَاتِحُونَ، وَمَنَاهِلُ لاَ يَغِيضُهَا الْوَارِدُونَ». [نهج البلاغه، ترجمه شهيدي، خطبه189]

[13]- ابن ميثم، شرح نهج البلاغه، ج3، صص566 و 567

[14]- نهج ا لبلاغه، ترجمه شهيدي، خطبه189

[15]- نحل(16)، آيه89

[16]- نساء(4)، آيه174

[17]- نساء(4)، آيه174

[18]- مائده(5)، آيه15

[19]- حر عاملي، وسايل الشيعه، ج27، ص192

[20]- تفسير صافي، مقدمه هشتم

[21]- جوادي آملي، قرآن در قرآن، ص373 و ملاصدرا، مفاتيح الغيب، ص115

[22]- الميزان، ج3، ص62 و قرآن در اسلام، ص32

[23]- همان.

[24]- قرآن در قرآن، ص372

[25]- «ان الله تبارك و تعالي لم يجعله لزمان دون زمان، و لالناس دون ناس، فهو في كل زمان جديد و عند كل قوم غض الي يوم القيامة». [محمدي ري شهري، ميزان الحكمة، ج8، ص3328]

[26]- تاج العروس، ج13، ص325

[27]- معجم مقايس اللغة، ج4، ص510

[28]- صحاح جوهري، ج2، ص781

[29]- مفردات راغب، ص396

[30]- الميزان، ج10، ص299

[31]- جوادي آملي، فطرت در قرآن، ص24

[32]- همان، صص27- 24

[33]- روم(30)، آيه30

[34]- آل عمران(3)، آيه19

[35]- آل عمران(3)، آيه85

[36]- انعام(6)، آيه90

[37]- عبس(80)، آيه11

[38]- مدثر(74)، آيه49

[39]- قرآن در قرآن، ص232

[40]- نساء(4)، آيه174

[41]- قرآن در قرآن، ص359

[42]- عنكبوت(29)، آيه43

[43]- نحل(16)، آيه44

[44]- حشر(59)، آيه21

[45]- يوسف(12)، آيه2

[46]- بحار، ج89، ص15

[47]- «يجري كما يجري الشمس و القمر». [همان، ص94]

[48]- ﴿وَبِالْحَقِّ اَنزَلْنَاهُ وَبِالْحَقِّ نَزَلَ﴾ [اسراء(17)، آيه105]

[49]- ﴿وَإِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ﴾، ﴿لاَ يَاْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِّنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ﴾ [فصلت(41)، آيات41 و 42]

[50]- ﴿قُرآناً عَرَبِيّاً غَيْرَ ذِى عِوَجٍ﴾ [زمر(39)، آيه28]

[51]- ﴿الْحَمْدُ للهِ الَّذِى اَنزَلَ عَلـٰي عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَل لَّهُ عِوَجَا﴾، ﴿قَيِّماً﴾ [كهف(18)، آيات 1و 2]

[52]- ﴿إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ﴾ [حجر(15)، آيه9]

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 14:16  توسط يوسف عارفي بيگ  | 

زبان قرآن 2

زبان قوم در قرآن

دومين مطلب، در مبحث زبان قرآن، كه امروزه ذهن هاي بسياري را متوجه خود ساخته ، و حرف و حديث هاي زيادي را بر انگيخته است؛ بحث موسوم به «زبان قوم در قرآن» است. ريشه اي بگو مگوها آيه اي از سورة ابراهيم است «ما هيچ پيامبري را، جز به زبان قومش، نفرستاديم»[1] كه حاكي از الزامي بودن سخن گفتن رسولان و فرستادگان الهي به زبان قوم خودشان است. سؤالي كه پاسخ گوئي به آن، اظهار نظرهاي متفاوت و گاه متناقضي را سبب گرديده، اين است كه منظور از «زبان قوم» چيست؟ آيا مراد لغت و الفاظ گويشي قوم است يا چيزي مانند هم سطحي با افق فكري آنان و سازگاري يا تأثر از فرهنگ و آداب و رسوم آنان را نيز در برمي­گيرد؟

پاسخ هاي ابراز شده از سوي پژوهندگان و تحليل و تفسيرهاي متفاوتي را كه از «زبان قوم» به دست داده اند؛ مي توان چنين فهرست كرد:

1ـ منظور از زبان قوم، فقط واژگان گويشي و لغت قوم است. يكي از طرفداران اين تفسير بعد از اينكه ديدگاه آناني را كه زبان قوم را توجه به فرهنگ قوم دانسته و معتقد است كه معناي به زبان قوم بودن در قالب فرهنگ قوم بودن است؛ نقد و رد مي كند، مي نويسد: «از همين جا است كه بايد مراد از زبان قوم در آيات مربوط را همان الفاظ و كلمات قوم دانست». (1)

2ـ لغت قوم همراه با رعايت سطح و افق فكري قوم، زبان قوم است يعني اگر پيامبري در موقعيت خاص جغرافياي، فرهنگي و تاريخي باشد افزون بر اينكه از صورتها و ساختارهاي زبان مرسوم در آنجا بهره مي گيرد سخنش را در سطحي ارائه مي دهد كه براي عموم آنان قابل درك و هضم باشد و مفاهيم و معاني القايي به گونه اي است كه ارتباط پيامبر و مخاطبانش را به آساني بر قرار مي سازد و در سطحي است كه دانش و تجربيات مردم اجازه مي دهد. (2)

3ـ اين تفسير خيلي شبيه به تفسيردوم است. اما به گفتة تفسيرگر، از منظر ديگر به مسئله نگريسته شده است در اين تفسير، زبان قوم، همان لغت قوم و رعايت سطح انديشه و فكر آنان است. زبان پيامبر و مفاهيم القايي در قالبي است كه هويت اجتماعي و مشخصه هاي آن عصراقتضاء مي كند،زيرا پيامبر مأمور به سخن گفتن با آن مشخصه ها است. منتها اين زبان چند چهره است، از نظر قالب بيروني منعكس كنندة هويت اجتماعي و مشخصه هاي مردم آن عصر است و پيامبر سطح دريافت مردم عصر خود را لحاظ نموده، و مطالبش را مطابق آن افق فكري قالب زده است. ولي به گونه اي كه محدود و محصور به آن دوره نيست بلكه مي تواند با مخاطبان گوناگون با هويت هاي مختلف در هر عصر وزمان ارتباط بر قرار كند. (3)

4ـ زبان قوم، واژگان كويشي قوم است و پيامبر در سخن گفتن سطح فكر و ظرفيت انديشة آنان را لحاظ مي كند ولي اين به آن معني نيست كه پيام و معارف وحياني در اين سطح باشد. زيرا پيامبران براي رشد و تعالي جامعة بشري بر انگيخته شده اند و سخني دارند برتر از انديشه ها و فكر انساني بلكه منظور اين است كه سطح سخن و قالب پيام و  معارف به اندازة است كه مردم عصر پيامبر مي توانند آن را درك كنند اما سطوحي از پيام، بالاتر از انديشة آنها است. (4)

5ـ معناي به زبان قوم بودن در قالب فرهنگ قوم بودن است «معناي ديگري به زبان قوم بودن  در قالب فرهنگ قوم بودن است. اين معني مبتني بر اين معني است كه زبان هر قوم آيينه و تجلي فرهنگ و معتقدات، تئوري ها و جهان بيني آن قوم است». (5)

به جهت اينكه اين گونه تفسير از زبان قوم، وارداتي و به نحوي جديداست و به لحاظ لوازم و لواحق سوء آن، لازم و شايسته است كه كمي در جهت تبيين و توضيح آن سخن گفته شود.

طرفدارن اين نظريه كه معروف به «بازتاب فرهنگ زمانه در قرآن» است؛ معتقدند كه صاحب وحي از عواطف، تلقيات و معتقدات باطل يا حق مخاطبان در رساندن سخن حق خود سود جسته است. «موافق فرهنگ قوم سخن گفتن، يعني نهال سخن حق و پيام نو خود را در ضمير فرهنگي آن قوم كاشتن، بهره جستن از فرهنگ، ادبيات، تاريخ، نوع معيشت آنان در ابلاغ و جا انداختن پيام و سخن خود، تكيه بر مشتركات مقبول براي رساندن پيام به اذهان مخاطبان. آگاهي از معلومات، باورها و عواطف مخاطبان و بهره جستن از آنها در رساندن سخن خود، نه به ميل آنها سخن گفتن، نه تأييد و نه تكذيب دانسته ها و معلومات آنها بلكه استفاده از آنان در رساندن سخن خود به ذهن و ضمير مخاطب.»(6)

بنا بر اين، تنها سخن در انعكاس زبان قوم و راه يافتن طبيعي تلقيات آنان با بهره بردن از اصطلاحات و امثال رايج در ميان قوم نيست بلكه سخن اين است كه صاحب وحي، آگاهانه و به عمد از دانش و باورهاي باطل عصر بعثت در جهت پياده كردن اهداف و مقاصد خود بهره برده است.

«راقم اين سطور بر آن است كه فرهنگ يعني آداب و عادات و عقايد و معارف و رسوم و مناسبات و جهان بيني مردمان عصر نزول قرآن (طبعاً مقاديري از فرهنگ يا شبه فرهنگ جاهليت) عالماً و عامداً به صلاحيت صاحب قرآن، خداوند سبحان در كلام الله، قرآن راه داده شده است، نه اينكه طبعاً و قهراً راه يافته باشد.»(7)

فرد ديگري از طرفداران اين نظريه بر اين باور است كه قرآن براي بيان حقايق از فرهنگ و معارف دوران نزول، استفاده برده و ارشاد، وعظ، تنبه و توجه را در قالب مفاهيم و معتقدات آن عصر گنجانده است.

«آيات قرآني كه در بارة هستي و پديده هاي جهان و چگونگي پيدايش آنها آمده، مناسب با ذهن شنوندگان آن عصر بيان شده است و از صورتها و معارف آن دوران بر گرفته شده است. هدف از بيان اين دسته از آيات وعظ و ارشاد و تنبه و توجه به مسائل معنوي بوده تا مخاطبان به عظمت آفريدگار هستي پي ببرند و مناسب آنچه در آن عصر مي فهميده اند نتيجه بگيرند و موعظه شوند.»(8)

بر اساس اين برداشت از زبان قوم، پارة از مسائل، عادات، عقايد، آداب و رسوم، تلقيات و جهان بيني قوم، در قرآن راه داده شده و جلوه هاي از افكار و ايده هاي آنان بازيافت گرديده است به گونه اي كه قرآن را صبغه اي از تاريخ و فرهنگ دوران نزولش قرار داده است. و آينه اي تجلي فرهنگ و معتقدات، تئوري ها و جهان بيني قوم شده است ولذا گفته اند كه نه تنها الفاظ و واژه ها، ذوق و سليقه ها و برخي معتقدات قوم در قرآن وجود دارد؛ بلكه باورها و دانستي هاي قوم و فرهنگ و معارف حاكم بر آن عصر با تمام قامت حضور كامل دارد.(9)

6. زبان قوم به معناي تأثّر از فرهنگ قوم است. كساني كه به اين نظريه رأي داده اند مي گويند كه وحي و صاحب آن از فرهنگ قوم متأثر شده و بسياري از آگاهي ها و مطالب از فضاي بيروني جامعه گرفته شده و سرشار از شرايط فرهنگي و تاريخي و نشأت گرفته از آن است. «قرآن با حفظ روح و امهات و محكماتش تدريج النزول است و تدريجي الحصول. يعني تكون تاريخي پيدا كرده، كسي مي آمد از پيامبر(ص) سؤالي مي كرد، كسي تهمتي به همسر پيامبر(ص) مي زد، كسي آتش جنگي بر مي افروخت، يهوديان كاري مي كردند، نصرانيان كار ديگري، تهمت جنون به پيامبر(ص) مي زدند، در بارة ازدواج پيامبر با همسر زيد شايعه مي ساختند و... و اين ها در سخنان پيامبر(ص) منعكس مي شد و اين است معني آن كه قرآن مي توانست بسي بيشتر از اين باشد.»(10)

اين ديدگاه تفسير خاصي از وحي دارد و مي گويد كه منشأ وحي، اسباب و عللي است كه در همين عالم و در تاريخ و جامعه وجود دارد، بصيرت و معرفت پيامبر متأثر از شرايط اجتماعي و تاريخي و جغرافياي عصر خاص خود اوست و با توجه به فرايند استعداد و جستجوي ذهني وتقلاي روحي به وحي دست مي يابد و حقايق عالم را طبق آنچه هست نمي بيند بلكه وحي را در ظرف و صبغة عربي و متناسب با جزيرة العرب قرن هفتم ميلادي دريافت مي كند. «پيامبر(ص) وحي و نزول قرآن را در ظرف و صبغة عربي و محيط بر قرن هفتم ميلادي در جزيرة العرب دريافت كرده است و قهراً عقايد و احكامش مطابق با آن محيط بوده است. دليل بر مسئله توصيف مبدأ هستي، مبادي غيبي و معاد و آخرت، احكام و مناسك حج، حقوق مدني و حقوق جزاي بر اساس جامعة قبيله اي و هنجارهاي سادة اقتصادي، مناسبات دامداري و كشاورزي و تجاري آن روز، در همان قالـب ها بـوده اسـت.» (11)

طرفداران اين نظريه بر پاية تفسير خاصي كه از وحي به دست داده اند، كشف و شهود و ادراكات پيامبر را محدود و متعلق به شرايط خاص اجتماعي و فرهنگي و مربوط به زمان خاص مي دانند و از اين رو خواسته يا نا خواسته، لوازم و لواحقي را رقم مي زنند كه براي هيچ قرآن پژوهي پذيرفتني نيست و هر كس اندك آشنائي به قرآن، فرهنگ جاهليت و شخصيت پيامبر اكرم(ص) داشته باشد به نادرستي و بي پايه بودن اين ديدگاه اذعان مي كند.

نقد و بررسي

قبل از اينكه برداشت صحيح و نظرية قابل قبول تعيين گردد؛ براي تبيين درست زبان و زبان قوم مطالبي ارائه مي شود:

1ـ زبان، ابزاري براي ارتباط و مبادلة اجتماعي

از يك سو، زبان نوعي ابزار اجتماعي مبادله اي است كه افراد تجربيات، اندوخته ها، افكار و انديشه ها، ارزشها و هنجارهاي اجتماعي و فرهنگي خود را با يكديگر به وسيلة آن مبادله مي كنند و اين تبادل پاية شكل گيري تمدن اجتماعي و فرهنگي يك ملت و جامعه مي گردد. و از سوي ديگر از مهم ترين ويژگي انسانها توانايي بر قراري ارتباط به وسيلة زبان است. زبان از مهم ترين و پيچيده ترين دستاوردهاي انساني است. زبان براي بيان همه چيزي، از نيازهاي جسماني گرفته تا آرزوهاي روحي بكار مي رود. زبان به انسانها اجازه مي دهد كه تا فرهنگ را بيافريند، تجربيات را انباشت كنند و شيوه هاي رفتاري يكسان را از نسلي به نسلي ديگر انتقال دهند. بنا بر اين زبان به عنوان يك ابزار بر قراري ارتباط اجتماعي و از عناصر فرهنگي مشترك ميان افراد يك جامعه است كه مي تواند گذشته، حال و آيندة انسان را به يكديگر ربط دهد و باعث جذب عناصرفرهنگي، انباشت دانش و اشاعه و انتقال آن دو از گذشته به حال و از حال به آينده گردد.

2ـ ويژگيها و تمايزات زبان انساني

ارتباط در زبان انساني تمايزات قابل ملاحظه اي با نظام زبان حيواني دارد؛ اين تمايزات ناشي از قابليت و خلاقيت فرهنگ و انديشة انساني است. بر اساس چنين ويژگي كه زبان ارتباطي انسان دارد مي توان با تنوعي از معاني آفرينشي روبرو شد؛ اين تمايزات و ويژگي ها بر سه محور اساسي استوار است.

نخستين اصل، قراردادي بودن زبان است. ويژگي قرار داد در معاني واژگان موجب شده است كه مفاهيم فرهنگي مورد استفادة انسانها، گسترة بي پايان بيابد.

دومين اصل، خلاقيت و آفرينندگي زبان است. تركيب اصوات و معاني در قالب ساخت هاي زباني امكان بي پايان براي ايجاد معاني به وجود مي آورد كه خود را به صورت روشن در آفرينش هاي ادبي نشان مي دهد و اگر اين قابليت بالفعل شود و در فرايند اجتماعي شدن و فرهنگ سازي قرار بگيرد مي توان به دوران بزرگ خلاقيت ادبي دست يافت.

سومين اصل مهم در زبان انساني قابليت جا به جاي آن در زمان ومكان در ميان واقعيت و خيال است. ساختهاي زباني به انسان امكان مي دهد تا گذشته، حال و آينده را تصور كند، شرايط واقعي و شرايط خيالي را در ذهن به وجود بياورد و تمام زمينه ها و عناصري را كه مايل باشد در همة زمانها و مكان ها با يكديگر تركيب نمايد.

3ـ خلاقيت و قابليت فرهنگ آفريني در زبان انساني

 زبان انساني يك زبان باز است مي تواند پيام ها را انتقال دهد و پيام تازه ايجاد نمايد و آن را در قالب جملات به كار برد و حتي مي تواند جملاتي به كار برد كه هنوز در قالب زبان نيامده است. در اين زبان، انتقال طيف گسترده اي از معاني و انتزاعات فلسفي و ظريف را مي توان يافت كه اطلاعات پيچيده و ظرايف حساسي را به كار مي برد. اين قابليت، حاكي از انعطاف پذيري زبان انساني است به گونة كه مي توان بدون قرار گرفتن در يك موقعيت خاص و بدون لمس هيچ گونه شرايط و موقعيتي نسبت به آن سخن گفت و آن را به زبان آورده، در باره اش اظهار نظر كرد، با اين خلاقيت و استعداد زبان است كه انسان مي تواند در قالب مقولات انتزاعي و ذهني دستاوردهاي خود را پرورش دهد، مقولات و عناصر فرهنگي را در دل فرهنگي ايجاد كند و عناصر ديگري از يك فرهنگ را كم اهميت جلوه دهد و مقولاتي را ساخته و پرداخته كند. از اين رو است كه مي توان گفت، زبان همان گونه كه ابزاري براي انتقال دانش و فرهنگ است مي تواند آفرينندة فرهنگ و عنـصر فرهـنگي باشـد.(12)

4. دخالت هويت فرهنگي در زبان انساني

در زبان انساني، از سوي اين واقعيت به اثبات رسيده است كه هر زباني صورتي از هويت اجتماعي، مشخصه هاي علمي، فرهنگي و جغرافياي است و هر گروه و جماعتي با مشخصه هاي خاص خود سخن مي گويد و هويت مستقل خود را دارد كه از ديگر هويت ها متمايز است. اين واقعيت در مورد اشخاص، كاملاً مشاهد است و كمتر كسي را مي توان يافت كه دانش، فرهنگ اجتماعي، موقعيت زيستي(شهري، روستاي و...) تحصيلات و شغلش در هنگام سخن گفتن، خود را نشان ندهند و آنها را با نحوة سخن گفتن خود بروز ندهد و شنونده هويت فرهنگي و مشخصه هاي او را از سخن گفتنش به دست نياورد.

از سوي ديگر زبان، يك ابزار ارتباطي است و ارتباط بر تفهيم و تفاهم استوار است به طوري كه بدون تفهيم و تفاهم ارتباط امكان پذير نيست و براي اينكه تفهيم و تفاهم صورت گيرد و ارتباط به گونه اي مؤثر بر قرار شود آگاهي از دانش، فرهنگ اجتماعي طبقة اجتماعي، موقعيت زيستي، تحصيلات و شغل مخاطب و همتراز وهم سطح كردن سخن با اين مشخصه ها يك ضرورت انكار ناپذير است.(13)

با ذكر اصول چهارگانة زبان شناسي زمينه اي نقد و بررسي بهتر اقوال، در تفسير زبان قوم فراهم شده است و مي توان گفت كه زبان قوم، تنها واژگان گويشي نمي تواند باشد. زيرا بر پاية اصل چهارم، مشخصه هاي فرهنگي و اجتماعي در زبان دخالت دارد به گونه اي كه اگر گفته شود زبان، در يك فرهنگ بخشي از‌آن فرهنگ است گزاف نيست. زيرا زبان قوم بر اساس هويت فرهنگي و اجتماعي قوم شكل مي گيرد و براي بيان مقصودها در آن فضا وضع مي شود. بنا بر اين زبان قوم، واژگان گويشي به همراه بار معنايي و فرهنگي است كه مقصود ها را انتقال مي دهد نه واژگان گويشي تنها.

اما نظريه و تفسير دوم كه به هم سطحي سخن و پيام فرستادگان الهي و انديشة انساني رأي داده بود و مي گفت كه بايد گفته ها و تعليمات آنان در حدي باشد كه دانش وتجربيات قوم اجازه مي دهد؛ درست نيست، زيرا پيامبران براي رشد انسان و تعالي جامعة انساني آمده اند و لازمة اين هدف، داشتن چيزي است كه برتر از انديشة انساني باشد و مطالب و حقايقي را بياورد كه انسان نتواند با انديشه و فكر خود به آنها دست يابد. اما اينكه پيامبران بايد آن مطالب و حقايق را در قالب قابل فهم براي عموم مردم، تبيين و تشريح كند چيزي ديگري است.

از اين رو است كه همواره سطوحي از پيام و سخن پيامبران بالاتر از انديشه و درك مردم عصرشان بوده است و به تدريج با رشد سطح فكر مردم، درك و فهم مي شود و بر پاية مطالب ذكر شده، زبان انساني يك زبان خلاق است و اين قابليت را دارد كه حامل معاني آفرينشي و گسترده و اطلاعات پيچيده و ظريف باشد آن گونه كه نشود در يك مواجهة بدون ابزار و عاميانه به آن معاني و اطلاعات دست يافت تا اينكه به تدريج و با فراهم آمدن ابزار لازم زمينة درك و فهم و دستيابي به آنها تسهيل و فراهم شود.

تفسير سوم؛ اگر مرادش سطح پيام باشد به دليل پيش گفته، پذيرفتني نيست ولي اگر منظور، چند لايه اي و چند سطحي بودن كلام و پيام و متعالي بودن حقايق و معارف الهي باشد و در عين حال بگويد كه چون مخاطبان اولي، مردم بر خوردار از زبان و فرهنگ خاص است و براي برقراري ارتباط و تحصيل تفهيم و تفاهم، پيامبر(ص)، گريزي از رعايت آنان و همزباني با آنان ندارد؛ به نظريه و تفسير چهارم بر مي گردد و تعبير ديگري از آن تفسير است.

اما نظرية چهارم در تفسير زبان قوم، نظرية است كه به نظر واقع بينانه تر و قابل دفاع تر مي رسد. بر پايه اي اين نظريه پيامبر در سخن گفتن رعايت مردمان عصرش را مي نمايد و به گونه اي سخن مي گويد كه آنان نيز به اندازة قابليت و ظرفيت خود، پيام را دريافت كنند ولي مدلول كلام پيامبر و سطوحي از پيام بالاتر از انديشه، دانش و تجربة آنان است.

به تعبير ديگر، پيامبر، سطح‌آگاهي و قالب زباني قومش را لحاظ نموده، و به گونه اي سخن گفته كه حسّ غربت به آنان دست ندهد و از واژگان و مفاهيمي استفاده نموده كه در عرف و فرهنگ آن جامعه مطرح و مأنوس بوده است. ولي اين، نمي تواند به اين معني باشد كه مدلول كلام و سطوحي از معارف و پيام وحياني بالاتر از درك، دانش و تجربة آنان نباشد. مؤيد اين مطلب رواياتي است كه از معصومين روايت شده است.

از امام صادق(ع) روايت شده است: «ما كلم رسول الله(ص) العباد بكنه عقله قطّ»(14): «رسول خدا(ص) هيچ گاه به اندازه عقل خود با مردم سخن نگفت» و از رسول خدا(ص) نقل شده است: «نحن معاشر الانبياء أمرنا أن نكلم الناس علي قدر عقولهم».(15): «ما جماعت انبيا مأموريم با مردم به اندازه عقل­هايشان گفت­وگو كنيم».

معناي احاديث اين است: كه سطح پيام بالاتر از درك و تجربة مردم است ولي پيامبران آن را به گونه اي بيان مي كنند كه هر كس به اندازة درك خود بتوانند آن را دريافت كنند.

به عبارت بهتر، معني اينكه پيامبر به اندازة درك خود با مردم سخن نگفته است و انبياء مأمور است كه به اندازة درك مردم سخن بگويد اين است كه معارف و پيام وحي، چند سطحي و چند لايه اي است و لايه هاي از آن از بسياري مردمان، خصوصاً مردمان عصر نزول وحي، مخفي مي ماند.

اما نظرية پنجم (بازتاب فرهنگ زمانه در قرآن) وهمين طور نظرية ششم (تأثر از فرهنگ زمانه) در تفسير زبان قوم، در اين حد كه قرآن از زباني بهره برده كه مربوط به فرهنگ و مردمي خاصي است و اين زبان براي مبادله و ارتباط اجتماعي در آن فرهنگ به وجود آمده، و بار مفهومي و ساختارش در فضاي آن فرهنگ و در حد داشته ها و دانستني هاي آن مردم است؛ قابل قبول و پذيرفتني است. ولي چنان كه در تبيين اين دو نظريه آمد، سخن از هم زباني و هم لساني با قوم نيست بلكه سخن از موافقت يا تأثر از فرهنگ قوم است و مي گويند در قرآن مقاديري از باورها، دانستنيها، آداب، عادات و معارف غلط اعراب راه يافته است «قرآني كه امروزه در دست ماست در واقع صورت مكتوب فرهنگ شفاهي است.»(16)

اين دو نظريه به جهت لوازم و نتايج سوء و باطل چون فرو كاستن قرآن از قدسيت و شأن من عنداللهي، ناسازگاري با اهداف رسالت، تنافي با آيات قرآن، تهي ساختن قرآن از بخش گستردة از آيات و... پذيرفتي نيست.

شايسته نيست كه بحث، با بررسي اين لوازم و نتايج ادامه يابد زيرا از سوي قرآن پژوهان بحث هاي خوب و مفيدي در اين باره صورت گرفته است. بلكه لازم است بحث، با عطف توجه به اين نكته كه استفاده از زبان يك فرهنگ براي انتقال پيام، الزاماً به معناي بازتاب آن فرهنگ، يا تأثر از ‌آن فرهنگ نيست؛ ادامه يابد، بدين منظور و به جهت وضوح بيشتر و بهتر بحث ناگزيريم مطالب و نكاتي را ياد آوري نمائيم:

1. چنان كه گفته شد زبان، نوعي ابزار اجتماعي است كه با آن تجربيات، اندوخته ها، افكار و انديشه ها، ارزش ها و هنجارهاي اجتماعي و فرهنگي مبادله و منتقل مي شود تا پايه اي براي شكل گيري تمدن اجتماعي و فرهنگي گردد. از اين رو وحي، با توجه به اين قابليت زباني و براي سامان دهي تمدن اجتماعي و ترويج و جا انداختن فرهنگ و معارفي كه جامعة انساني را به «رشد» رهنمون گردد؛ از اين ابزار سود جسته، پيام و تعليمات خود را در ضمير زبان عربي كاشته و با توجه به فرهنگ ادبي حاكم بر حجاز آن روز، جاذبه ها و آفرينش هاي هنري پديد آورده، و از تمثيل، مجاز، استعاره، كنايه و تمام ترازهاي زيبايي و صنايع ادبي كمك گرفته است تا مطالب در قالب لبريز از جاذبه و كشش براي مخاطبان عصر ارائه شود وراه دستيابي به اين مقصود هموار و رسيدن به آن تمدن و فرهنگ تسهيل شود.

بنا بر اين وحي، هويت مستقل دارد و استخدام زبان قوم با تمام قواعد و صنايعش براي بيان حقايق و معارف وحياني بدين جهت است كه ارتباط پيامبر(ص) با قومش كه مخاطبان اولي وحي بودند به راحتي و به نحو مؤثر بر قرار شود و آنان با شيفتگي و دلدادگي و بدون احساس غرابت سخنانش را بشنوند و به اندازة ظرفيت ادراكي خود از تعليمات و گفته هاي او بهره مند شوند. در اين ميان، مقاديري از باورها وآاداب و رسوم مردم و به تعبيري عناصر و مؤلفه هاي از فرهنگ آنان با فرهنگ وحي، مطابق شده و از آن سخن رفته و ترويج شده است بدون اينكه قضية «بازتاب» يا «تأثر» مصداق يابد، و تعدادي از باورها و مؤلفه هاي فرهنگي شان، تنافي و تضادي با تعليمات و فرهنگ وحي نداشته است و از آنها سخني به ميان نيامده، بدون اينكه به معناي تأييد باشد و بسياري از داشته ها و دانسته هاي فرهنگ رايج در قرآن منعكس شده و مضر تشخيص داده شده، رد و ابطال گرديده است بدون اينكه مماشاتي صورت گيرد.

2ـ گرچند وحي فرهنگ دارد اما فرهنگ واژگاني خاص ندارد و نمي تواند داشته باشد؛ زيرا هدف، دعوت مردم به خدا، معنويت، هدايت و سعادت و آشنائي آنان با اصول و اركان دين است. تحقق اين هدف در گرو استفاده از زبان و ادبيات قوم و بر قرار كردن ارتباط با آنان و لحاظ نمودن هويت اجتماعي و مشخصه هاي علمي و فرهنگي شان است. از اين رو استفاده از توصيفات آشنا و دل انگيز براي عرب و به كارگيري تعبيرات ادبي رايج و بهره گيري از آرايه هاي چون سوگند، تشبيه، تمثيل و... براي انتقال مقصود، به معناي «بازتاب فرهنگ زمانه» يا «تأثر از فرهنگ زمانه» نيست بلكه استفاده از زبان قوم، به عنوان ابزاري براي انتقال مقاصد و پيام وحي است.

بنا بر اين تشبيه رباخوار به مجنون و تشبيه ميوه اي زقوم به سرهاي شياطين به معناي تأييد باور اعراب نيست كه مي گفتند ديوانه در اثر تماس با جن به ديوانگي مبتلا مي شود و اينكه شياطين اجسام بزرگ و سرهاي ترسناك و هيولايي دارد. بلكه در تشبيه اول مقصود اين است كه نا بخردي رباخوار را بر ملا سازد و در تشبيه دوم پرده از ناهنجاري و زشتي وضعيت جهنميان بر دارد.(17)

پس بايد متوجه بود كه قرآن به زبان قوم است وخصيصه هاي اين زبان را دارد و از تعابيري ادبي رايج و قالبها و آرايه هاي ادبي مرسوم براي ابراز مقصود و انتقال پيام خود استفاده مي كند و مانند يك فيلسوف و حقوق دان نيست كه كلمات را دقيقاً در معاني حقيقي به كار ببرد.

3ـ اين سخن كه قرآن به زبان عرب عهد رسول خدا(ص) است به اين معني نيست كه محتواي قرآن نيز  به آن عهد اختصاص دارد و براي اعصار و زمان هاي ديگر پيام و سخني ندارد. قرآن در عين حالي كه به زبان عرب آن عهد و براي آنان است، براي افراد بشر در تمام زمان ها است و تعاليمي دارد كه چراغ راه تمام افراد بشر در تمام زمانها است زيرا قران سخنان كسي است كه از علم و قدرت مطلق و بي نهايت بر خوردار است وچنين كسي اگر بخواهد سخني بگويد كه همگان را مفيد افتد قطعاً علاوه بر توجه به شرايط مخاطبان حاضر، شرايط مخاطبان بعدي را نيز لحاظ مي كند و مورد توجه قرار مي دهد و متناسب همة مخاطبان در تمام اعصار سخن مي گويد. از اين رو ملاحظه مي شود كه قرآن علاوه بر اينكه به رسول خدا(ص) مي گويد: «و اين گونه قرآني عربي [فصيح و گويا] را بر تو وحي كرديم تا «أمّ القري» [مكّه‏] و مردم پيرامون آن را انذار كني»[2] به او مي گويد: «و ما تو را جز براي همه مردم نفرستاديم تا(آنها را به پاداشهاي الهي) بشارت دهي و(از عذاب او) بترساني ولي بيشتر مردم نمي‏دانند»[3]

علاوه بر اينكه قرآن احكام و معارف ويژه اي آن عصر مانند برده داري را مي آورد، معارفي را مي آورد كه براي همة گروه هاي مردم، در تمام اعصار وسيلة راهنمايي و هدايت است. از اين رو امام صادق(ع) فرمود: «إن الله تبارك و تعالي لم يجعله لزمان دون زمان، ولا لناس دون ناس، فهو في كل زمان جديد و عند كل قوم غض إلي يوم القيامة».(18): «خداوند قرآن را براي زمان و قوم خاصي قرار نداده است و لذا در هر زماني تازه و در نزد هر قومي با طراوت و شاداب است».

علامه طباطبائي(ره) در اين باره مي گويد: «قرآن براي هدايت جهانيان نازل شده تا آنان را به ضروريات اعتقادي، اخلاقي و عملي راهنماي كند و معارف نظري را كه بيان كرده، حقايقي است كه به حالت خاص و زمان مشخص اختصاص ندارد و هر فضيلت يا رذيلتي را كه ياد كرده يا حكم عملي را كه تشريع نموده، به فرد خاص وعصر معيني مقيد نيست چون تشريع عام است».(19)

4ـ بر پاية ويژگي خلاق بودن زبان، زبان انساني يك زبان خلاق و آفريننده است و ظرفيت بالاي براي آفرينش معاني متنوع دارد به گونه اي كه مي تواند حامل طيف گستردة از معاني و ظرايف باشد. در اين ميان، كلامي مانند قرآن كه از ساحت بلندي نزول يافته و كلماتش در سطح بسيار عالي گزيده و چنيش گرديده است بايد معاني و ظرايف بسيار حساس و ذره بيني را به دوش بكشد و سرشار از راز و لبريز از اشارتها باشد و نبايد از كنار هيچ حرف و واژه اي آن به سادگي گذشت زيرا عبارات قرآن از سطح و مرز سازه ها و تركيبات عمومي فراتر رفته، و با كاربردهاي بديع و خلاق و بيان دقيق و سنجيدة خود، باردار ظرافت هاي عميق و معاني بسيار لطيفي شده است به ويژه اينكه با همة فشردگي و ايجاز، خود را بيانگر همه چيز معـرفي مي كند. (20)

از اين رو بايد از هر كلمه اي آن، انتظار معنا و پيامي داشت و ايجاز آن را با دقت و تأمل در جوانب كلام جبران كرد. شايد به همين جهت است كه قرآن، همگان را به دقت در كلمات و تفكر در آياتش دعوت مي كند:

«آيا درباره قرآن نمي‏انديشند؟! اگر از سوي غير خدا بود، اختلاف فراواني در آن مي‏يافتند»[4]

«اين كتابي است پربركت كه بر تو نازل كرده‏ايم تا در آيات آن تدبّر كنند و خردمندان متذكّر شوند»[5]

با اين حساب و بر اين اساس اينكه طرفداران نظرية «بازتاب» كنكاش هاي واژه اي در قرآن، توجه به قرائن حالي و مقالي و... را بيهوده مي پندارند و مي گويد: «فرض هم زباني وحي با مخاطبين و فرض زبان قوم بودن، مسير ويژه اي پيش پاي مفسر مي نهد و از افتادن صرف در كنكاش هاي لغوي، قرائن لفظي و حالي و مقالي باز مي دارد و براي جستجوي معناي ظاهري صحيح براي پاره هاي از‌آن را بيهوده مي نمايد و او را وا مي دارد كه غرض را بگيرد و از تطبيق جزء به جزء آيات با حقيقت چشم بپوشد.» (21)؛ خود بيهوده است زيرا در كلامي با اين ويژگي، تنها از راه دقت و كنكاش در واژه ها و بررسي جوانب كلام است كه مي توان به غرض رسيد و بدون اين دقت و كنكاش و وارسي مدلول كلام، نه تدبري كه مامور به آنيم تحقق مي يابد و نه غرض تحصيل مي گردد.

5ـ نظرية «تأثر از فرهنگ زمانه» مبتني بر تفسير غلطي است كه از وحي به دست داده اند و چنانكه در تبيين آن گذشت، طرفداران اين ديدگاه وحي را يك آگاهي فرابشري و غيبي نمي دانند بلكه نتيجة تقلاي روحي و تجربة دروني و بر داشت هاي پيامبر از وضعيت عيني جامعه مي پندارند.

در بخش اول اين نوشته (سرشت زباني وحي) به تفصيل در اين باره سخن رفت وبطلان اين تفسير آشكار گرديد و گفته شد كه وحي يك پديدة فرا بشري و آگاهي غيبي است. در اين قسمت لازم نيست كه در اين مورد بحثي صورت گيرد، فقط به همين مقدار بسنده مي گردد كه نظرية «تأثر...» به دليل ابتنا بر مبناي باطل خود، بي اساس و گمراه كننده است.

در پايان لازم به ياد آوري است كه انگارة «بازتاب...» و «تأثر...» در تفسير زبان قوم از جهت تـؤريك و نظري وامدار غربيان و انديشه هاي غربي است. گرچه طرفداران اين ديدگاه سخنان خود را در امتداد بحث هاي متكلمان مسلمان در قرون دوم و سوم هجري در مورد كلام الهي،(22) قلمداد مي كنند ولي واقعيت انكار ناپذير اين است كه منشأ و آبشخور اين ديدگاه ها غرب است و روحاً با انديشه هاي اسلامي بيگانه و ناسازگار.

به هر حال بين ديدگاه متجددانه و بر داشت مدرن، در تفسير وحي و تحليل زبان قوم با مباحث مطرح در آن دوره؛ مي توان شباهت هاي يافت، زيرا بحث از حدوث و قدم كلام الهي و تمام شاخ و برگهاي آن، بعد از ورود انديشه هاي بيگانه در جامعة اسلامي، در ميان متكلمان مسلمان و نحله هاي كلامي آن دوره، مطرح شد و جنجال ها، بيشتر ريشه اي سياسي داشت و از طرف هيئت حاكمه دامن زده مي شد تا بنيادهاي فكري و دغدغه هاي اعتقادي و كلامي. از اين رو گاه تحت لواي «عقلانيت»، قائلان به قِدَم قرآن را تحت فشار قرار مي دادند و تفتيش عقيده مي نمودند و گاه به بهانه اي «رفع شبهه و دفع فتنه»، معتقدان به حدوث، آزار و اذيت و شكنجه مي ديدند. در نتيجة اين رويكرد ها روزگاري در تاريخ فكري مسلمانان پديدار شد كه «ايام محنت» لقب گرفت.(23)

امروزه نيز از يكسو، ترجمة انديشه هاي غربي وتحميل و تطبيق آنها بر اعتقادات و مسائل اسلامي، بدون توجه به بنيادهاي نظري و خاستگاه هاي فلسفي آنها، در حوزة تفكر اسلامي آشفتگي هاي را به وجود آورده است كه شباهت زيادي با سر نوشت انديشه و تفكر در آن دوره و زمان دارد. و از سوي ديگر، از عدم دخالت قدرت هاي سياسي معاند با اسلام در ورود اين انديشه ها در حوزة تفكر اسلامي، خصوصاً قرآن، كه اساس و محور دين است؛ اطميناني وجود ندارد بلكه تكريم و تجليل برخي از مراكز غربي يا وابسته به آنان از پيشتازان اين گونه تفكرات در ميان مسلمانان و يكسري بر خوردهاي به دور از نزاكت و توجيه ناپذير برخي از گروه هاي مسلمان با اينان؛ احتمال منشأ سياسي داشتن اين مباحث را تقويت مي كند.

به هر روي نمي توان برايندهاي مبارك و ميمون ورود اين گونه مباحث در حوزة تفكرات اسلامي را ناديده انگاشت و از آنها چشم پوشيد زيرا خيلي از ذهن هاي فعال را متوجه خود نموده، و تلاش هاي جدّي و جديدي را در مراكز علمي و در ميان پژوهشگران و متفكران مسلمان، بر انگيخته است و اميد اين است كه در پرتوي تعاطي انديشه و تضارب افكار، نه تبادل فحش و نا سزا و به كارگيري تخيل اديبانه، به نتايج مفيد و روشني براي جامعة فكري منجر شود و صفحة ديگري از كتاب پرحجم انديشة ديني و اسلامي ورق خورده، و مارا شاهد افتخار ديگري سازد.


منابع و مآخذ:

1.    نصري، عبدالله؛ راز متن، ص170.

2.    ايازي، سيد محمد علي؛ پژوهشي در زبان قوم، www.tebyan.net.

3.    همان.

4.    نصري،عبدالله؛ راز متن، ص168.

5.    جليلي، هدايت؛ وحي در همزباني بشر و هم لساني با قوم، مجلة كيان، ش23، ص40.

6.    همان.

7.    خرمشاهي، بهاء الدين؛ بازتاب فرهنگ زمانه درقرآن، مجلة بنيات، ش5، ص91.

8.    عزت دروزه، محمد؛ القرآن والملحدون، ص217ـ 225.

9.    جليلي، هدايت؛ وحي در همزباني بشر و هم لساني با قوم، كيان، ش22، ص40

10. سروش، عبدالكريم؛ بسط تجربة نبوي، ص20.

11. فراست خواه، مقصود؛ دين در چالش ميان اعتقاد و انتقاد، ص30.

12. شربتيان، محمد حسن؛ بررسي جايگاه كاربردي زبان، بعنوان ابزاري اجتماعي و فرهنگي.www.fasleno.com

13. ايازي، سيد محمد علي؛ پژوهشي در زبان قرآن، www.tebyan.net.

14. كليني، اصول كافيَ؛ كتاب العقل والجهل، حديث15.

15. همان.

16. مجتهد شبستري، محمد؛ تأملاتي در قرائت انساني از دين، ص101.

17. نكونام، جعفر؛َ نظريه عرفي بودن زبان قرآن كارآيي ها و توهمات، www.tebyan.net

18. محمدي ري شهري، محمد؛ ميزان الحكمه، ج8، ص29 33.

19. طباطبائي، سيد محمد حسين؛ الميزان، ج1، ص42.

20. نحل/89.

21. جليلي هدايت؛ وحي درهم زباني بشر هم لساني با قوم، كيان ، شماره 23 ص 40.

22. مجتهد شبستري، محمد؛ تأ ملاتي درقرائت انساني ازدين، ص102.

23. نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ترجمة مرتضي كريمي نيا، ص22.

 


[1]- ﴿وَمَا اَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ﴾، (ابراهيم/ آيه4)

[2]- «و كذالك أوحينا إليك قرآناً عربياً لتنذر أم القري و من حولها» (شوري7)

[3]- «و ما ارسلناك إلا كافةً للناس بشيراً و نذيراً و لكن اكثر الناس لا يعلمون».(سبا28)

[4]- «أفلا يتدبرون القرآن ولو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً» (نساء/82.)

[5]- «كتاب أنزلناه إليك ليدبروا آياته». (ص/29.)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 12:59  توسط يوسف عارفي بيگ  | 

زبان قرآن 1

  

 

زبان قرآن؛ پندارها و واقعيت­ها

اشاره

اهميت ويژه و تأثير همه جانبه و فزايندة قرآن در جامعة اسلامي و اينكه بد فهمي آن مي تواند منشأ اختلاف، نزاع و درگيري شود (چنانكه چنين شده است) آن قدر واضح و روشن است كه ما را از توضيح دادن در باب ضرورت فهم زبان قرآن بي نياز مي سازد. با اين همه، به اشاره مي توان گفت كه هر مفسّر، براي اينكه بهتر بتواند به مدلول كلام الهي دست يابد، راز از رمزهاي آن بگشايد و مشكلات فهم و تحليلش را تسهيل كند، ناگزير از اتخاذ نظريه اي در باب «زبان قرآن» است.

از اين رو، پرداختن به «زبان قرآن» به عنوان كليدي ترين بحث، در فرايند فهم كلام الهي، بسيار مهم، ضروري و مفيد است.

نوشته اي حاضر، كوشش ناچيز و مختصري در اين زمينه است؛ و در سه محور ترتيب يافته است:

الف) ماهيت وحي و سرشت زباني آن؛ در اين بخش به بررسي و نقد ديدگاه هاي آنان كه قرآن را تماماً يا تنها از جهت قالب بشري و محصول تلاش پيامبر (ص) مي داند؛ پرداخته ايم.

ب) زبان قوم در قرآن؛ در اين محور تفسيرهاي مختلف كه از زبان قوم شده است؛ بررسي گرديده و ديدگاه هاي موسوم به «بازتاب فرهنگ زمانه در قرآن» و «تأثر از فرهنگ زمانه» نقدوبررسي شده است.

ج) ديدگاه ها در زبان قرآن؛ در اين قسمت چند ديدگاه مهم و قابل طرح در زبان قرآن به بحث گرفته شده و با توجه به ويژگيهاي زبان قرآن، ديدگاهي كه به نظر واقع بينانه مي آمد، تعيين گرديده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 11:20  توسط يوسف عارفي بيگ  |